گاهی میشه تو زندگی با خودت میگی همه چی تحت کنترله و مثل بقیه روزها آروم به کارات میرسی ،بی خبر از اینکه توی دنیایی هستی که خیلی چیزا داره تغییر میکنه که مهم ترینش خودتی! تو داری مدام تغییر میکنی و تغییر میکنی...
یک روز مثل همیشه بچه ها سر کلاسشون بودن ، زنگ خونه علم به صدا دراومد... جلوی در که رسیدم دوتا دختر بچه و دوتا پسر بچه ایستاده بودند؛ همشون رو شناختم به جز پسرکی که یکی از چشماش سیاه بود و معلوم بود کتک خورده ...