جمع‌آوری آرزوها در آیین کعبه کریمان بوشهر


داشت کارتن جمع می کرد با پاهای برهنه روی ریگ های داغ بوشهر  فقط از دامن گلدارش میشد فهمید دختره. گفت 10 سالشه.

ازش خواستم بهم آرزوهاش رو بگه... لبخند زد و سر به زیر گفت: هیچی... 

رفتیم خونه شون... خونه ای که به جای باغچه و گل کوه های بلند داشت.

کوه هایی از انبوه بطری های پلاستیکی و کارت های کاغذی 

رفت تابلوی نقاشیش رو بیاره... دوتا کارتن مقوایی...

شروع کرد به کشیدن خونه با ماژیک های خشک شده ش

زیر لب گفت : نقاشی دوست دارم ، وسایل نقاشی...

مامانش گفت: روی تابلو برام صندلی میکشه

و میگه: مامان خسته ای بیا بشین روش. 

خونه ش پر از آدم بود و آدما سر میز نهار خوری بودن.