معین پسرکم آن روزی را به یاد می آورم که از آرزو هایت برایم می گفتی.... این که به سر کار بروی ،خانه ای داشته باشی تا خواهرت را از بهزیستی بیاوری که درکنار تو و مادرت در آن زندگی کند .... این که به همه آنانی که اعتیاد وجودشان را به خاکستر نشانده کمک کنی تا دیگر رنجی را که تو از آتش اعتیادمادر و برادرت بر جانت نشسته بر جان کودک دیگری زخمه نزند.....و پارکی که تو در آن صبح را به شب و شب را به صبح رسانیده ای دگر رنگ خاکستری کارتن خوابی را ازتن بشوید ورنگ زیبای خنده های کودکان ای را به خود نقش زند........

ارزویت این بود که معلم بشوی و در خانه علم به کودکان هم محله اییت درس بدهی..... تو یک به یک آرزوهایت را بر من خواندی حال من به تو می گویم....... 

معین پسرکم بایست که ایستادگی را از تو اموخته ام آن هنگام که تو به پای مادرت که خماری و نئشگی هایش تو را ز یادش برده است مردانه ایستادی.....

معین پسرکم تاریکی محله و خانه و شهرت را باور نکن که نگاه تو به من باور نور را بخشید.....

معین پسرکم تو شب هایت را زیر سقف آسمان به صبح رسانیده ای،این چنین است که وجودت وسعت آسمان را در برابرم به تصویر میکشد ....پس باور آسمان را در خود داشته باش

و به تو می گویم که آرزوهایت محال نیست چرا که تنها در کنار تو میشود به باور ممکن شدن تمام ناممکن ها رسید.........