خاطرات تلخ و شیرین ما - نازی کوچولو، معلمی به بزرگی یک پیامبر
---
وقتی وارد خونه علم شدم خوشحال بودم که میتونم کاری کنم و مفید باشم ، میتونم حتی خیلی کم چیزی به بچه ها یاد بدم ، اما هیچ وقت فکر نمیکردم جای ما عوض بشه و اونها معلمم بشن.
هر روز که میگذره یه درس تازه میگیرم . 
یادمه یه روز نازی تو کلاس کار آفرینی رنگش تموم شد به دو تا از دوستاش گفت تا بهش رنگ بدن ، دوستاش بهش گفتن الان معلم برات رنگ میاره ولی نازی اصرار داشت که تا معلم بیاد اونها بهش رنگ بدن ، من بهش گفتم نازی جان صبر کن الان معلمت برات رنگ میاره و دوستاشم بهش گفتن که صبر کنه تا معلمش رنگ بیاره ، اما نازی ناراحت شد ،همین موقع معلمش اومد و رنگاش رو بهش داد ، چند دقیقه بعد رنگ دوستاش تموم شد و از من رنگ خواستن تا خواستم برم براشون رنگ بریزم ، نازی که هنوز اخماش تو هم بود رو کرد به دوستاش و گفت بیاین از رنگای من بردارین . اینجا بود که واقعا از خودم خجالت کشیدم .
نازی کوچولو جدا به من یه درس بزرگ داد، بخشش و مهربونی.
---
شراره؛ از اعضای خانه علم دروازه غار