شنبه سر کلاس مهد کودک بچه ها مشغول کشیدن نقاشی بودند. موقع نقاشی شروع کردند به تعریف کردن خاطره هاشون... یکی از بچه ها صحبت درباره ماشین ها رو پیش کشید و همه ی پسر بچه ها شروع کردند به تعریف کردن خاطره هاشون درباره ماشین ها! و من از حرف هاشون خنده ام می گرفت! اما خاطره ی نیما باعث شد چند ثانیه خشکم بزنه: " من داشتم تو خیابون راه می رفتم که یکی از ماشین پیاده شد می خواست به من یه آمپول بزنه و من رو ببره، من هم اینطوری زدمش و از دستش در رفتم... نگاه کن خانم، این طوری زدمش...."
با همون زبان بچه گونه اش و لبخندی که هیچ وقت از لباش نمی ره! داشتم فکر می کردم برام قصه گفته یا واقعا خاطره اش بوده؟ خدا رو شکر نیما هنوز اینجاست!

طراوت م.؛ معلم داوطلب خانه علم