احد و صمد شمعی بودند که باسوختنشان زندگی ما از ظلمتِ غفلت، غفلت از همه ی کودکانی که زندگیشان را با چیزهایی می گذرانند که من هر روز آنها را دور میریزیم، بیدار کردند.

اما چگونه میتوان بافریاد سوزان احدو صمد ازاین همه  کودک غفلت کرد!؟ وقتی به آنها نگاه می کنی، همه ی سختی را در آنها می بینی و کودکی ای که  زباله ها او را زودتر از آنچه من فکرش را بکنم  او را بزرگ کرده است.

وقتی از آرزویش می پرسی با آن چهره ی معصومش و صدای آرامش، می گوید: آرزویی ندارم نمی دانم شاید...

 آن قدر نیاز داردکه برآوردن یکی از آنها برای او هیچ است.

نمی دانم شاید و حتما آرزویش این است کودکی ام را می خواهم که گذشت و می گذرد

حتما آرزویش این است.

او کودک است حقش زندگی با زباله نیست، حقش دیدن جنگ و خشونت و فقر و بدبختی نیست.

او کودک است حقش بازی است، خنده است، شادی است، درس است، مدرسه است، حقش افغانستان آرام است.

می گوید می خواهد که افغانستان آرام باشد من آرزویش را می برم و به همه ی متمولین شهرم می دهم آیا کسی می تواند آرزویش را برآورده سازد؟

آیا کسی هست که روی آرامش را به کشورش برگرداند؟

◀️دلنوشته طاهره، از اعضای شناسایی طرح کعبه کریمان

#آیین_کعبه_کریمان 

#زباله_گردی_حق_کودکان_نیست



https://goo.gl/D2AR7n

https://t.me/darvazeghar