دوست داری بازی کنی؟ دوست داری بخندی؟
دوست داری زنده بمانی و زندگی کنی؟
شاید دوست داشته باشی، اما حق نداری!
حق با کسی است که پدر دارد و مادر.
حق با کسی است... که چند برگه کاغذ به نام شناسنامه دارد.
حق با کسی است که سقفی روی سرش هست و نانی توی سفره پدر و مادرش
حق با کسی است که خداوندی دارد که بی دلیل حمایتش می کند.
خداوندی که تقدیر نام دارد. تقدیری که بیشتر به بخت و اقبالی کور شباهت دارد.
اقبالی که بی هیچ عدالتی تقسیم می شود.
کودکم! تو را برای بازی نیافریده اند، تو را برای خندیدن نیافریده اند،
تو را برای زندگی کردن نیافریده اند... تو قرار است بار همه رنج ها را به دوش بِکِشی!
سهم ما خوشی و سهم تو رنج است!
این چُنین جسم تو ذره ذره آب می شود و روح ما ، هر لحظه بیشتر می پوسد!
کودک بی پناه دنیای من! ما را ببخش!
ما خواب زدگانِ خوش خیال، در زرورقِ اعتیادِ روزمرگیِ خویش
به امانِ این روزگار پلشت رها شده ایم!
.
.
.
حقوق پایمال شده کودکان را به آنان بازگردانیم.
.
.
.
به مناسبت هفته ملی کودک بر آن شدیم
تا درد و رنج تنهایی کودکان سرزمین مان را فریاد زنیم
شاید گوشهای به خواب رفته بشنوند و از خواب گران بخیزند
.
.
.