چند هفته ای است که جلسات کتاب خوانی را با چند تا از بچه ها شروع کردیم تا راهی باشه برای تشویق بچه ها به مطالعه و خواندن. خیلی وقت بود که منتظر بودیم بچه ها خودشون با پای خودشون بیان و با این دوست های جدیدشون آشنا بشن. امروز بالاخره اون روز رسید، روزی که بچه ها با شوق و ذوق برای امانت گرفتن کتابها، خواندشون و سر اینکه کی چه کتابی را برداره، با هم بحث می کردن و مدام کتاب هاشون را به هم نشون می دادند. سلماز می گفت: "بیا خانم، اینم اون کتابی که برده بودم. این دفعه یک کتاب بهم بده از این قشنگتر و بزرگتر." سمیه مدام می گفت: "منم کتاب می خوام، منم می خوام کتاب بخونم." پرویز می گفت: "خانم بهترین کتاب رو به من بده." ادیبه می گفت: "خانم بازم به من کتاب می دی؟" حالا دیگر بچه های دروازه غار هم در خانه علم کتابخانه ای دارند پر از شعر و قصه و داستان که می آموزند و به یاد می آورند آنچه را که امروز فراموش شده است. با تشکر از همه دوستانی که در جمع آوری و راه اندازی این کتابخانه ما را همراهی کردند.