بگو پیمان صحراگرد

در این وادی، در این صحرا چه می جویی؟

در این دنیای وانفسا

کنار خواهرت دنیا،

که دنیاییست در اعماق چشمانش...

و یا همچون نگین آن دختر صحرا

که صدها آرزو دارد، در آفاق دنیایش...

تو را من خسته می بینم،

چرا اینگونه در خویشی؟

بیا یک دم ز رنج خویشتن پرده ها بردار؛

بزن فریادها، تا کَر شود این گوشهای مردمان کور مادرزاد!

که می بینند اما چشم می پوشند...

بگو آخر چرا یک کودک معصوم همچون تو

و همچون خواهران پاک و زیبایت،

در ایرانشهر من اینگونه تنهایید؟

نمی دانم چرا ایران به یک ویرانه می ماند؟

بدان پیمان، عزیز جان!

من اما نیک می دانم که فردا روز ما

می آید از آن دور بس آرام و بی مانند...

عجب زیباست، فردا روزگار ما؛

وفای عهد و پیمان ها،

نگین ها و درخشش ها،

و دنیایی که بس زیباست...

و من می پرسم: «آیا باز هم اینجا کسی تنهاست؟»

در دنیای فردایم،

جوابم می دهد دنیا که: «دیگر نه!»

---

تقدیم به پیمان، و خواهرانش نگین و دنیا صحراگرد؛ کودکانی از دروازه غار

فرزاد حسینی