زنگ مدرسه می خورد

کوله پشتی ام از شادی دهانش باز می شود و

کتاب و دفترهایم را می بلعد

باز پاک کنم را گم کرده ام 

انگار این سیاهی های دفتر زندگی ام میلی به پاک شدن ندارد

کوله پشتی روی کولم می پرد

هر روز کارش این است 

بعد از مدرسه کنار بساط دود پدر می نشیند 

تا شب خسته از کار اجباری برگردم و او با دیدنم دهانش باز شود و 

من بنشینم سر مشق هایم و باز 

نقطه سر خط

---

عاطفه صحرایی؛ از اعضای جمعیت امام علی