نگاه اول به کودکی که نمود رفتار و عملش از دید جامعه منفی و تخریب گرایانه است، به اقدام در جهت ایجاد تغییر در وی می انجامد. شاید در برخورد نخست با اتکا به آموزه های مبتنی بر عرف جامعه مان است که او را قضاوت می کنیم و به دنبال رفتار و روشی هستیم که وی را دگرگون سازد. به دنبال چنین تفکری است که امروزه ما می بینیم کودکان و نوجوانانی که بزرگ شده محلات حاشیه اند و عنوان کار و خیابان دارند، از درون و بیرون خود گریزانند و قصد انتقام از خود و جامعه ای دارند که تنها نگاه قضاوتگرش را سهم آنان می نماید.
«کودک غربت و من»، «کودک حاشیه و من»، «من که مددکارم و او که مددجوست.»؛ «من آمده ام تا او را به کودکی خود نزدیک کنم.»؛ «من آمده ام تا کلام، رفتار و نمود بیرونی او را شبیه به آنچه کنم که در دایره ای به نام «من» که تعریف شده «باید و نباید» های خانواده و جامعه است محدود می شود.»؛ پندارهای پیش فرض ذهن ما این است که «در قدم نخست این است که این کودک باید تغییر کند اوست که مغلمه ای است از تمام نقص ها، ناهنجاری ها و کاستی ها و...» «اوست که می بایست دچار انقلاب فکری و رفتاری شود تا تصویر اکنونش رنگ ببازد و آهسته آهسته تصویری نمود پیدا کند که من آن را هنجار می نامم و به آن در جامعه نا آشنا به حاشیه و نوع زندگی در آن خو کرده ام...»
حال این «من» سایه ای است بر سر این کودک تا عمل کننده، تغییر دهنده و قضاوت کننده باشد که منجر به ایجاد رابطه ای می گردد که بر اساس «رفتار والدانه من» و «کُنش های کودکانه او» بنا نهاده شده است.


این مسئله همان است که کودک را به انزجار از این رابطه می رساند؛ چرا که باز هم محکوم است به اجرا کردن... چون پدری که خیابانی بودن، غربتی شدن و در حاشیه زندگی کردن را به او می آموخت، حال معلمی شده است که «تکرار کردن طوطی وار» را به او می آموزد؛ حال بین آن پدر و این «من» فرقی نمی یابد که حتی آن پدر یا مادر را به خود نزدیک تر می بیند. و این «منِ» مددکار را که از جزئی ترین حالات شامل رفتار و سکنات، گویش و پوشش، آرزوها و باورها در تضاد با اوست، چون بیگانه ای می یابد که حاصل این تفاوت است که هر لحظه و هرجا او را به ناسازگاری و تخریب این «من» می خواند؛ و هر زمان که دست این «من» را بر سر خود کشیده می بیند که سعی به تعریف مهر و پناهش دارد. کودک خواهان اثبات به خود و این سایه است که حضور و ادعایش توهمی بیش نیست و مهرش قدمتی ندارد و رو به خاموشی می رود و خیلی دور نیست که شانه از این نقش معلمی - مددکاری مبتنی بر «من» خالی کند.
از سوی دیگر که این «من» به سراغ کودک می آید، با حالی مطمئن به خود در نهایت نزاع این دو شکل می گیرد؛ «من» در تکاپوی تغییر این کودک و آن کودک در جهت خورد کردن آن «من» که بدون لحظه ای تعمق و تامل، اقدامی به شنیدن و دیدن بدون قضاوت و برچسب زدن وی نمی نماید و لحظه ای تصویر بی رنج خود را در برابر رنج این کودک نقش نمی زند و خود را در برابر وجود بزرگ آن کودک که متحمل چنین رنجی است فقیر نمی بیند.
آخر این نزاع و پیکار به کجا می انجامد؟ آیا بازنده این ارتباط، «من» است که رفتار والدگرایانه اش راه به جایی نبرده و گاه در برابر هجوم نفرت و پرخاشگری او کودکانه رفتار نموده و یا آن کودک؟ و این پایان ارتباطی است که ثمره اش تنفر بیشتر در آن کودک و سوق او به حالتی است که ضد اجتماع بودن در آن هویداست و «منِ» سرگردان به دنبال نقش دیگری است که به هویت «من» بودنش اعتبار دهد.
شاید می بایست این «من»، باور تغییر کودک را توسط خویش بشکند تا تصویری دیگر در این رابطه خود نمایی کند؛ توسط «خودی» که مملو از مفاهیم خرد و کلانی است که در تضاد کامل با آن کودک اند مفاهیم نهادینه گشته و آموخته شده به او از بدو تولد و در طی دوران رشدش. کودک مهر دریافت کرده و در او اعتماد شکل گرفته چرا که هر زمان که کمکی خواسته و چیزی طلب کرده دست یاری گر، آغوشی ایمن را یافته. او آمال و آرزوهایی دارد که نشان تحققشان را در زندگی یافته و توکل را به معنای عام و خاصش باور دارد.
خوبی و بدی، زشتی و زیبایی برای او تعریف گردیده؛ کلام و رفتار هنجار و ناهنجار در نزد او مشخص و معین است. او مالک است و به واسطه داشته هایش دارای هویت است؛ حال آن کودک کیست! کودکِ ناخواسته جامعه که در میان تمام نبودن ها و نشدن ها پای به سرزمینی نهاده که همه را در ستیز با خود می بیند. برای کودکی کردن و سپس رسیدن به نوجوانی و جوانی و بزرگسالی و پیری پای به دنیا نگذاشته، او قرار نیست رشد طبیعی خود را طی نماید. جنینی است که در بدو ورودش فرتوتی شده از درد، که در گوش او خوانده اند: گریه تو بی جواب است و آغوش پدر و مادرت بوی خماری و نئشگی می دهد. ترس تو را پناهی نیست و ریشه اعتماد در تو خشک خواهد شد. آن زمان که به زمین خواهی افتاد دستی که می بایست به ایستادن دوباره ات بخواند، سیلی و زخمی می شود که بی هیچ خطایی بر بدنت می نشیند...
کودکی که اعتمادی به خود و اطرافش ندارد و از درون و بیرون، خود را فقیر می بیند... پدر و مادر نزد او مانند صاحبانی هستند که می بایست با کار و تبدیل حال خماری شان به نئشگی از آنان جلب رضایت نماید تا او را پذیرا باشند... و اینگونه است که به واسطه شکل نگرفتن مفاهیمی چون اعتماد و دوست داشتن و دوست داشته شدن و مورد حمایت قرار گرفتن در وی فهم «خدا» در او شکل نمی گیرد... و در شروع ارتباط مددکاری خودمان با او می بایست نخست «اعتماد را در آن کودک شکل داد.»
ادامه دارد...
================
نوشته محیا واحدی کمال
برگرفته از آموزه های کلاس های رهیافتی به درون
================
منتشر شده در نشریه گل یخ شماره 10
گل یخ نشریه داخلی جمعیت امام علی است.
لینک دانلود نشریه:
http://sosapoverty.org/…/D…/Nashriat/Goleyakh/Goleyakh10.pdf