دختربچه پرسید: «عمه بابایم کجاست؟»

زینب در حالی که اشک توی چشماش حلقه زده بود،

رقیه رو در آغوش کشید و گفت: «تو هم مثل من وقتی به دنیا اومدی بابا بالای سرت نبود»

«همه عمرم مجبور بودم برای خودم هم پدر باشم هم مادر؛ خدا رو شکر که تو لااقل منو داری»

رقیه نگاهی به کف پاهاش که از بس روی زمین کشیده بود، سیاه شده بود انداخت و پرسید: «عمه جان اینجا کجاست؟»

زینب دستای کوچیکش رو گرفت و گفت: دخترم اینجا متروی این شهر پر از بی عدالتیه و من و تو مجبوریم هر روز برای گذرون زندگی مون توی راهروهای شلوغ و خالی از انسانیتش گدایی کنیم...

---

تقدیم به زینب، دختری از دروازه غار

فرزاد حسینی؛ از اعضای جمعیت امام علی

"قصه های کوچه" مجموعه داستانهایی است بر اساس حقایقی که هر روز در کوچه های جنوب و حاشیه شهرمان شاهد آن هستیم