من مربی مهد این خونه بودم
وقتایی که با بچه ها بازی میکردیم
و ازشون میخواستیم قصه بگن
قصه هاشون نه از دیار دختر شاه پریون بود نه از دیار رستم و سهراب ها

قصه هاشون قصه کارتن خوابی بچه 7 ساله بود 
قصه تجاوز، قصه سوختن با سیخ داغ و آب جوش
قصه کتک خوردن های وحشیانه
قصه فحشا، قصه گرسنه موندن تو دل شب دروازه غار تو سرما
قصه آدمای رهگذر و بی معرفت سر چهارراه ها بود.

اما حالا رفتن کلاس اول
میتونن بخونن
قصه های دیگرم دارن یاد میگیرن و میخونن.

کمکشون کنید تا جایی رو داشته باشن
که بتونن اونجا قصه خودشونم عوض کنن 
و یه قصه جدید یاد بگیرن
یه قصه از دیار آدمای عاشق و با معرفت
.
.
.
نوشته ای از مهسا، عضو داوطلب تیم آموزش خانه علم دروازه غار
سهمی در خرید خانه علم دروازه غار داشته باشیم
و با به اشتراک گذاشتن این پیام، دیگران رو هم سهیم کنیم
www.facebook.com/events/1446882852219807