گوینده قطار صدا زد ایستگاه مولوی
چشمامو مالیدم، خوابم میومد، شب قبلش 3-4 ساعتی بیشتر نخوابیده بودم
از مترو زدم بیرون، هوا سرد بود و مغزم پر فکرای جورواجور

پا به کوچه قاسمی که گذاشتم تو فکر گره کارم بودم، اگه نشد چیکار کنم؟
عجب گیری افتادم، یه لحظه تابلوی کوچه عظیم زادگان از جلوی چشمم رد شد
این همه زحمتم هیچ شد
چقدر من بدبختم، بهتره همه چیزو بیخیال بشم

از پیچ کوچه چاووشی که گذشتم و چشمم افتاد به در خونه علم
یدفعه سر رشته فکرم برید
وارد شدم و به خنده بچه ها خندیدم
ایستادم به تماشای بازیشون، یادم رفت غصه چی رو میخوردم.

یکی از دختربچه ها از جلوم رد شد، پای چشمش زخم بود و لبش ترکیده بود
داشتن گرگم به هوا بازی میکردن، از ته دل میخندید
انگار که هیچ غصه ای تو دنیا نداره

دو سه ساعت بعد که از خونه علم زدم بیرون
دیگه هیچ فکری نداشتم جز یه لبخند کج گوشه لب
.
.
.
خاطره ای از پویان، عضو داوطلب تیم آموزش
...
برای همیشه
در آموزش کودکانی که در خانه علم دروازه تحصیل خواهند کرد
سهمی داشته باشیم
حتی به اندازه چند سانتی متر مربع
https://www.facebook.com/events/1446882852219807