از ما می پرسن بهترین دوران زندگیت کی بود؟

فورا می گیم وقتی بچه بودیم! حالا چرا؟

چون ذاتا عاشق بودیم. بی دلیل خوشحال. دغدغه فردا رو نداشتیم.
حسرت گذشته رو نمی خوردیم، چون گذشته ای هم نداشتیم!
از وقتی یادمون می یاد، با صدای گرم بابا و مامانمون نوازش می شدیم.
موقعی که می ترسیدیم زود یه بغلی واسه آروم شدن پیدا می کردیم.
هر وقت می خواستیم نقاشی بکشیم، گل و بلبل می کشیدیم.
یه خانواده خوشحال دور هم رو می کشیدیم.
هر وقت می خوابیدیم خوابهای رنگارنگ می دیدیم.
هر غریبه توی کوچه برامون شروع یه ماجرای سرگرم کننده بود
چون در نهایت دلمون به خونه امنی گرم بود.

اما این لای پر قو بزرگ شدن یه بدی برای ما داشت.
بدیش این بود که بی تفاوت شدیم.
فکر کردیم چون ما اینطور بزرگ شدیم، همه بچه ها هم این زندگی رو داشتن.
در حالیکه حقیقت چیز دیگه ای بود.

توی قسمت های تاریک این شهر و این سرزمین، محله های نفرین شده ای بود.
تاریک بود، چون دلای مردمانش تاریک شده بود. نفرین شده بود، چون امیدی توش نبود.
تو دل این محله ها هم بچه هایی بودن که از همه جا بی خبر
دوست داشتن ذاتا عاشق باشن و بی دلیل خوشحال.

اما نمی شد، چون خونه که بماند، پدر و مادری هم نداشتن که پناه گریه هاشون باشه.
جسم این پدر و مادرا بود، اما پدریی و مادریی در اینا نبود.
اعتیاد انسانیتشون رو به تباهی کشید و بعد هم کم کم سراغ جسم های بی روحشون رفت.

این بچه ها هم می خواستن بی دلیل خوشحال باشن، اما نمی شد
چون داغ تجاوز، سوزاننده تر از شادی کودکانه شون بود.
این بچه ها می خواستن ذاتا عاشق باشن، اما گشنگی و داغ دیدن و کبود شدن هر شب از پدرِ جسما پدرشون
دیگه رمقی برای عاشقی باقی نمی ذاشت.

ما تو بچگی، گذشته ای نداشتیم
اما این بچه ها، اندازه همه درد های کشیده و نکشیده کل عمر ما، گذشته داشتن
اگه خیلی هاشون می تونستن از زجرهایی که کشیدن، بنویسن،
باید اتاقشون رو پر از دفتر چند صد برگ می کردیم و اندازه کل مداد و خودکارهایی که تاحالا داشتیم
بهشون مداد و خودکار می دادیم.

صدای این بچه ها باشیم