خبر کوتاه است و آوار می شود بر سرمان...
آرش از میان ما رفت...
بازیکن شماره پنج تیم پرشین...
پسر جوانمرد و با اخلاق محله دروازه غار...
کودک شهر وسرزمینمان... پسری سیزده ساله در زمانه ی ما...

آن روز چون همیشه، به کلاس درسَت آمدی با شوق، بر تخته نوشتی:
باران آمد، آسمان زیباست، خدا ما را دوست دارد... پرواز...
با بچه ها در حیاط کوچک خانه علم با هیاهو و خنده فوتبال بازی کردی
کوله بر دوش خندان با همه خداحافظی کردی
از خانه رفتی و ما به شوق دیدار تو، در روز دیگر با تو وداع کردیم
بی خبر از رفتنی که بازگشت ندارد

روزی دیگر شد
خبر آمد... آرش رفت.
هیچکس از چرا رفتنت حرفی به میان نیاورد

چه شد پسرم؟
تو که دیروز می خندیدی
بلند می خواندی: باران آمد، پرنده پرواز را دوست دارد
تو که می دویدی
و خنده چشمانت، شوق نگاهت، هیچ نشان از رفتن نداشت.

تو رفته ای و حال ما مانده ایم پسرم!
لحظه به لحظه این خانه از تصویرجاودان تو پر است.
از صدای خوش آوازت در شب یلدا...
از آن روز که در تیم فوتبال، بچه ها را به آرامش و دوستی خواندی...
از آن دم که به دنبال دوستانت رفتی
که به خانه علم بیاوریشان تا درس بخوانند چون تو...
از نگرانیت برای مادرت که کودک در راه داشت...
از خوشحالیت در آن لحظه که معلمت نوید داد
که امسال به مدرسه می روی...

تو رفته ای و ما مانده ایم
ما مانده ایم و تیم پرشین که تو مظهر اخلاق و جوانمردیش بودی...
همه بچه ها سراغت را از هم می گیرند...
سراغ بازیکن شماره پنجشان در پست دفاع...