آن گاه که 

از رنج کودکی از دست رفته ات...

خستگی جامانده از کارکردن جسم نحیفت...

آتشفشانی 

در سینه ی خاموشت روان بود،

قدم گذاشتی بر خانه مهر و محبت،خانه ایرانی

و با دستان کوچکت،

قلم را همچون آب بر کاغذ وجودت نقش زدی،

تا ذره ای از این آتشفشان فروکش کند.

و آن گاه که

از رنج روزمرگی ها و بی تفاوتی هایم...

عقده های گره خورده در زندگی جسمانیم...

سیلی از کینه ها 

در دلم جاری بود...

قدم گذاشتم بر این خانه 

و معصومیت کودکانه تو همچو باران قطره قطره بر من بارید...

تا پاک شوم،زلال شوم...

تا بشوید از من این همه خودخواهی ها را...


(دلنوشته از اعضای داوطلب خانه ایرانی دروازه غار)


@Darvazeghar

goo.gl/SbSxDA