📝 گوشه زیبای زندگی من در دورترین نقطه این شهر پر هیاهو شهر سرشار از نازیبایی های پیدا و زیبایی های نهان  در قلب دروازه غار میان فرشتگان کوچک این محله رقم خورد.

کودکانی را دیدم که از خود پرسیدم : چگونه توانستم در این مدت لحظه ای از نگاه آنان که چون آب زلال است غافل بمانم؟ 

تلنگری دیگر به خود زدم که من خالی بودم از هر چه معنای بودن میدهد در برابر یکه احساس ناب کودکان حاشیه نشین! 

باید خودم را رها میکردم که چون مینایی شکننده در احوال این روزگار غریب بی خبر از این فرشتگان زندگی میکردم . لحظه ای از تمام وابستگی هایم دور میشدم  تا بفهمم که دیگر فاصله ای نیست بین نگاه من با نگاه کودکی از دروازه غار .

🕕زمان گذشت و دیدم که دیگر یأس و ناامیدی در چشمانشان نیست و هر چه هست شوق سرشار به هدفی است که درکنار هم برای رسیدن به آن در ذهنمان میپروریم.


(دلنوشته یکی از اعضای داوطلب خانه ایرانی دروازه غار)

@Darvazeghar

goo.gl/0KqMLM