کسی که بود و دید و انتخاب کرد، نور را به جای تاریکی، و از ظلمت فاصله گرفت،به حق که در این دریای سیاه پیدا کردن بارقه ای از نور کاریست بس دشوار و حساس،بی درنگ که پنج هزار احساس به احساسم پیوستند،این احساس همواره همراهم است،حتی اگر بخواهند تاریکش کنند،حتی اگر هر ناروایی به آن تحمیل کنند(البت که توانشان نخواهد بود) چرا که برایش جنگیده ام،وابستگی به این حس دنیای روشن اطراف را نوید می دهد.

و من گوشه ای نشسته و چشم به روشنایی فرداهای دور و نزدیک دوخته ،پر از خفقان و ترس و تنهایی هنوز امید دارم...

امید دارم به فردا که غبار پیری بر چهره ام نشسته است پشتم گرم به گرمای وجود یوسفی یاشد که نگذاشتیم گمگشته شود و به کنعان آوردیمش،دلم گرم به معینی که جهان زیبایی دارد و زیبایی می آفریند،نگینی که میدرخشد و دنیایی که خدایی میکند،نوید برای من پیامبر آزادی و آزادگیست و فریبایی که فریب را ندیده و به سرانجام پاکی در این شهوتزار کثیف رسیده است...

نازی دیگر ناز میکند و ناز میفروشد و نازش خریدار دارد...فاطمه به عصمت زهرا رسیده است و نیما به پاکی علی...

و من همچنان خیره به فرزندان سرزمینم که هر یک بزرگمرد و شیرزنی شده اند تا فردا را به طرحی نو دراندازند و سیاهی را مغلوب کنند و جسارتشان را زندگی...

آری تنها و تنها ترسیم این آینده مرا زنده نگاه میدارد و امیدم می بخشد تا دمی را که به جبر فرو برده ام،به اختیار بیرون دهم...

---

حامد نخجوانی؛ از اعضای خانه علم