فرشته هایی که گم کرده ایم در این شهر شلوغ و سیاه و بی رحم ، میان دلمشغولی ها و خودخواهی هایمان ، بین دود و درد و سرب و سیاهی ، زیر دست و پای گرگ ها ، له می شوند و ما هم از رویشان رد میشویم و صدای خرد شدنشان را نمی شنویم که درد می کشند که همه ی زشتی های این دنیا را خیلی زودتر از آنکه باید با چشمهای زیبایشان تماشا می کنند ، می ترسند ، غمگین می شوند ، ساکت می شوند ، گم می شوند ! گم می شوند در هیاهوی شهر افسرده و در چشم های آدم های دلمُرده ! گم می شوند و ما می خندیم ، گم می شوند .... درد می کشند ! آدم ها ... آدم های خوب .... سر که برگردانید فرشته های سپیدی را می بینید که از دود ماشین ها سیاهی بر صورتشان نشسته و رد اشک هایشان است که تو را می رساند به لبان خشک و زخمیشان که ، که نمک می زنیم بر دردهایشان با همه ی بی تفاوتی هایمان .....ا منحنی زیبای لبانشان در آن هنگام که تو را می بیند و برق نگاهشان که میگیرد ات اگر کمی و فقط کمی دل داشته باشی ، کمی دلی برایت مانده باشند .... در این هم سنگدلی ... و دهانشان که جز به سلام باز نمی شوند پیش از آنکه از بُهت درآیی و به خودت بیایی ! پیش از آنکه بخواهی بغضت را بشکنی و ابر بهار شوی برای این همه بی کسی خودت ! بغضی که انگار هزار هزار سال است روی گلویت مانده ، از اولین کودکی که درد کشید ، که گم شد ! سلام می کنند و انگار نیرویی همه ی بغضت را می دزدد و اشکت را میان سیاهی چشمهایت چنان پنهان می کند که انگار اصلا همه چیز خوب است ! همه چیز همان است که خدا می خواسته از روز اول باشد ، از همان روزی که من را و تو را آفرید ... این فرشته ها گمشده های زندگی بی روح و تکراری و حزین من و توانند . کمی بیشتر نگاهشان کنیم ، که ما محتاج تریم به بودنشان تا آنها .....

---

نازنین زهرا؛ از اعضای داوطلب فعال در خانه علم