در شب یلدا لحظه ای در بین جشن بغض گلویم را فشرد. جشن بود .جشن بلند ترین شب سال در کنار دوستان و کودکانمان .همه خوشحال بودیم و غرق شادی .همه در تکاپو و پر از انرژی از دور هم بودن در این شب . چند دقیقه ای بود که خورشید آسمان غروب و شب یلدایمان در تاریکی شب خانه علم خودنمایی اش را آغاز کرده بود .زمانی که دانش آموزان عزیزمان در اتاقی دیگر مشغول هیاهو و خوشحالی با گروه موزیک و تئاتر بودند ، در اتاقی دیگر کرسی شب یلدا را دور از چشمانشان ترتیب میدادیم .

بچه ها یک به یک وارد اتاق میشدند و با دیدن تنقلات و کیک و کرسی گرم از عشق خالص و محبت دانشجویان و معلمانشان به وجد میامدند . این مراسم پایانی جشن بزرگمان بود . همه برای دیدن همین لبخند روی لبهای زیبا و معصوم این کودکان روزها در تلاش بودند و حالا دیدن این همه لبخند روی لبهایی کودکانی که به خاطر کار از قطار هم سن و سالهای خود و زمانه شان جا مانده بودند چقدر دلنشین بود ....

چه خستگی را که از تنمان میزدود ...

بغضی از خوشحالی گلویم را فشرد ...چه پناه و سکوت پر حرفی بهتر از دیوان لسان الغیب در بلندترین شب سال ...وبه انصاف چه زیبا از زبان حافظ شیرازی توصیف جمعمان را گرفتیم

گر چه  ما بندگان پادشهیم * پادشاهان ملک صبحگهیم

گنج در آستین و کیسه تهی * جام گیتی نما و خاک رهیم

هوشیار حضور و مست غرور * بحر توحید و غرقه گنهیم

شاهد بخت چون کرشمه کند * ماش آیینه رخ چو مهیم

شاه بیدار بخت را هر شب * ما نگهبان افسر و کلهیم

گو غنیمت شمار صحبت ما * که تو در خواب و ما بدیده گهیم

شاه منصور واقف است که ما * رو همت بهر کجا که نهیم

دشمنان را ز خون کفن سازیم * دوستان را قبای فتح دهیم

رنگ تزویر پیش ما نبود * شیر سرخیم و افعی سیهیم

وام حافظ بگو که باز دهند * کرده ای اعتراف و ما گوهیم

---

فاطمه؛ از اعضای فعال در خانه علم