دوید و اومد توی خونه علم...

خیلی خوشحال بود.
یواشکی نگاهی به اطراف کرد....
معلم های خونه علم داشتن خودشون را برای کلاسها آماده می کردن...
یه دفعه داد زد: «پرشین بُرد.»

همه شروع کردن بهش تبریک گفتن

خدا رو شکر کردم
حالا دیگه بچه های دروازه غار یه تیم فوتبال دارن که هویتی ارزشمند براشون ایجاد کرده...

حالا دیگه اونا «تیم نونهالان پرشین؛ کودکان کار دروازه غار» هم یه تیم دارن،

هم هوادار دارن و هم می برن و دل خودشون و همه ما را شاد می کنن...

گاهی از خودم می پرسم آیا این من بودم که اومده بودم دل این بچه ها را شاد کنم

یا اونا هستن که منو اینجا دعوت کردن تا دلم را شاد کنن...

.

.

.