امیر رضا یکی از همین کودکان کاری ست که رویاهای بزرگشان، بزرگراه های شهر از نفس افتاده را به لحظه ای در می نوردد... عضو تیم فوتبال خانه ی علم است، خوب کتاب می خواند و بسیار باهوش است... با معرفتی هم که با خون بچه های "پایین شهر" در هم آمیخته و همه ی اینها را که کنار بگذاری، لبخندش دنیایی ست که برای تلخ ترین روزهای زندگی زیباترین مرهم است...

اینها انقدر خوب اند که می توانی مثل یک رفیق واقعی روی دوستی شان حساب کنی، درد دل کنی و همراه زیبایی ِ بی پایانشان شوی، حتی اگر بگویند بزرگترین آرزویشان داشتن یک ماشین شاسی بلند است و اگر بگویند وقتی ماشین شاسی بلند خریدند تنهایی می روند "عشق و حال" و تو را سوار ماشینشان نخواهند کرد... خاله محیا که از بزرگترین آرزوهایشان می پرسید، امیر رضا این پاسخ را داد و من فکر می کردم مگر کدام ما این بچه ها را نیمه شبهای سرد سوار ماشینمان کردیم و به خانه رساندیم؟ هرچند مطمئنم امیررضاها آنقدر با معرفتند که حتی دوچرخه ی نداشته ی شان و شادی ِ دویدن دنبال یک توپ فوتبال در حیاط خانه ی علم را به راحتی با ما قسمت می کنند... 

---

با سپاس از مزدک موسوی