http://khaneelmedarvazeghar.persiangig.com/image/92%20-%20Tak%20Aks/acon.jpg
.
.
.

یک کیت تست مورفین، مثل این عکس، که الان توی سطل آشغال است
خط های روی این کیت را خوب نگاه کنید
وقتی به جای دو خط یک خط روی کیت ها باشد
یعنی یک بچه ی 2 ساله و یک بچه ی 7 ساله مورفین توی تن شان دارند...
باز هم داستان این پسر بچه واقعی است
راستش خودمان هم خسته شدیم از بس گفتیم این داستان ها واقعی است
کاش روزی برسد وقتی فریاد میزنیم
و کمک میخواهیم برای بچه هایی که هم توی این شهر مرد بهشون تجاوز کرده هم زن
مجبور نباشیم این را اثبات کنیم
تو این شهر که مثل زخم دیروزمان "خدا" را شکر میکنند
که بچه ی بدون شناسنامه بعد از تصادف مرد و بدون مردن
کسی نفهمید چه کسی مرد و زنده نماند تا دیه بخواهد...
کاش روزی برسد که وقتی کودکی درد میکشد
به او نگوییم مردنت دروغ است، مورفین توی بدنت دروغ است...
اینکه همچین بچه هایی نداشته باشیم پیشکش...
"خدا"یی که این روزها برای خودمان ساخته ایم عجیب خدایی شده است، بگذریم...
.
.
.
اما این زخم امروز ما:
چند هفته پیش توی یک سطل زباله ی پر پسر هفت ساله ای نشسته بود و داشت ضایعات را جدا می کرد.
وقتی دیدیمش خودش را بیشتر در زباله فرو برد تا قایم شود و نبینیمش
شاگرد خودمان بود از ما خجالت میکشید
چند لحظه بعد پدرش که بعدها فهمیدیم اعتیاد ندارد
با یک گونی زباله آمد اول زباله هایی که جدا کرده بود ازش گرفت بعد بغلش کرد و از سطل پایین آورد
...
چند هفته پیش تر، وقتی توی خانه شان رفته بودیم، مادرش را دیدیم
زن رنج دیده ای که بچه ای دوسال ونیمه توی بغلش بود
که به خاطر اعتیاد مادرش به شیرمادرش معتاد بود و هنوز نتونسته بودن از شیر بگیرنش
وقتی مادر باردار شد معتاد میشه و از جنین این بچه با آتش اعتیاد تو تنش به دنیای ما میاد
وقتی باهاشون حرف میزدیم، موش و سوسک بود که از جلومون رد میشد.
کنار خونه بوی تعفن میزد. خیلی سعی کردیم که بالا نیاریم و رد شدیم رفتیم
...
یک روز توی خانه علم، وقتی زخم کتک های هر شبه اش و چرک های روی بدن شاگردمون رو میشستیم
و اون آب سیاه رو توی فاضلاب میفرستادیم توی رودخانه ی فرحزاد که خانه شون کنارش بود
خیلی حالش بد بود توهم داشت، خودش هم نمیدانست که معتاد است و نمیدانست توهم دارد
از بخور آن خانه ی کوچک معتاد شده بود میگفت عمو رفت هوا
...
روزی که برای زدن واکسن بچه ها، مادرشان را میبردیم
مادر گفت که میخواهد اعتیادش را ترک کند
راست میگفت وقتی درد سیم کشی (درد عضلانی هنگام خماری) داشت توی بیمارستان
وقتی سرش روی زانوی ما از خماری میلرزید مثل هیچ معتاد دیگری نبود
مثل هیچ معتادی از درد فحش نمیداد، نمیگفت منو ببرید خانه،
نگفت نمیخواهم ترک کنم، فقط با ناله "خدایش" را صدا میزد و دعا میکرد
هیچ کس دیگری به این درد مبتلا نشود
بی صدا گریه کردن ترسناک است کار هر کسی نیست
.
.
.
الان بچه ها زیر نظر پزشک توی بیمارستان و مادر در کمپ ترک اعتیاد دارند اعتیادشان را ترک میکنند
خیلی خوشحال اند وقتی فهمید مادرش میخواهد ترک کند گفت بدبختی ام تمام شد
ولی هنوز ترس دارند کابوسی داشتند که از آن به بیداری فرار میکردند
از همان کابوس وقتی بیدار بودند، به خواب پناه میبردند.
هنوز راهی برای کسب درآمد ندارند هنوز وقتی بیمارستان تمام شود
خانه شان همان خانه است
برای فتح این کابوس به کمک همه ی ما نیاز دارند
شما را به خدا بیاید برای یک بار هم که شده، "خدایمان" را جوری دیگر صدا بزنیم
برای مردن یک کودک بی شناسنامه شکرش نکنیم
برای اینکه به یک کودک اعتیاد زندگی بخشیدیم شکرش کنیم
نه به اینها... به خودمان کمک کنیم
.
.
.
دلنوشته ای اعضای خانه علم فرحزاد تهران
خانه علم فرحزاد یکی از خانه های ایرانی جمعیت امام علی است
که به ارائه خدمات امدادی و آموزشی رایگان به کودکان کار و محروم از تحصیل می پردازد