درست در زمانی که از تماشاچی بودن این همه درد خسته شده بودم یک روز که دل سرد به خانه علم آمدم یکباره چشمم به یوسف افتاد که پشت میز نشسته بود وتوی کلاس نقاشی مشغول تمرین و آموختن نقاشی بود ...با همون لبخند زیبای مختص خودش  ... مثل اینکه با نگاهش سحرم کرده باشه حتی یک لحظه هم نتونستم چشم از روش بردارم..دوست داشتم ساعتها کنارش بنشینم و برام حرف بزنه ...تماشای آرامش و لبخندهای زیباش آرومم میکرد ....کنارش نشستم و یوسف برام از کارش تعریف کرد که چطور توی خیابون بیسکویت میفروشه و چطور توی سرمای این روزها با سوزوندن چوب خودشونوگرم میکردند. برام از سوختن چوبهایی گفت که گرمای زیادی ایجاد میکردند و خوب میسوختند ... تمام مدت لبخندش به لبش بود و با رضایت و آرامش تعریف میکرد .وقتی بهش پیشنهاد استفاده از رنگ آبی رو دادم و گفت که قرمز بهتره فهمیدم طرفدار تیم پرسپولیسه ...اونم تائید کرد و گفت که بازی اخیر رو هم توی خیابون جمهوری زمانی که مشغول کار بوده تماشا کرده ....جلوی هر مغازه ای پنج دقیقه میاستادند و بازی رو تماشا میکردند و بعد مغازه بعدی ....

امروز یوسف رو دیدم ...یوسف مدت تقریبا زیادی بود که به علت مسافرت و نبود ادرش مدتی عهده دار نگهداری از خواهرش بود و به خانه علم نمیامد ... من تا به حال یوسف روندیده بودم ولی از روی شنیده هام اون برام تجلی و اسطوره از ایستادگی و مقاوت و همچنین مهربانی و لبخند بود .

فاطمه؛ از اعضای فعال در خانه علم