امروز یوسف ما ، بزرگ مرد کوچک خانه علم ، به جای این که بره توی چهار راهها یا مترو دست فروشی کنه رفت سر کار ،بعنوان دستیار تو کارای سیم کشی و برق ساختمان کارشو شروع کرد ....بعد از کارش با یکی از بچه ها که این کار و براش جور کرده بود در ست به موقع اومد خونه علم تا درسش رو هم بخونه ..... وای چقدر لبخندش واقعی بود ، غرور تو چشماش موج میزد میگفت خاله من دیگه یه برق کارم گفتم داداش حالا کجاشو دیدی تو الان کنار کارت درست رو هم می خونی و یه روز مهندس برق میشی با یه جدیتی بهم خندید.....یوسف دوباره به خونه علم برگشت ....یه لحظه یاد اون روزی افتادم که یوسف اومد بهم گفت خاله من باید برم دست فروشی نمیتونم بیام خانه علم .....تو را صدا زدیم ،تورا که در نگاه معصوم یوسف یافتیم صدا زدیم....و تو چه رسا پاسخمان دادی ...دوباره تو را شنیدم که می گویی بخوان مرا ....تنها مرا بخوان ... بخوان تا برکت را در هنگامه نیستی .....امید را در پس نا امیدی .... در پیش چشمانتان به تصویر کشم خواندیمت و تو دوباره ناممکنی را برایمان ممکن کردی .......