یادمه وقتى ناظم بودم قرار شد
بچه ها یکی یکی توسط پزشک خونه علم معاینه بشن
منم به نوبت میرفتم و صداشون میزدم.
یکى از بچه هاى مهد دختر بچه شیرین و مهربونى بود که همیشه لبخند می زد
نوبتش که رسید
دیدیم روى پشتش جای یه عالمه سوختگیه... سوختگی با سیخ داغ

وقتى ازش پرسیدند که چی شده حاضر نشد راستش رو بگه و طفره میرفت...


تا اینکه یکى دیگه از بچه هاى خونه علم گفت: « کار پدر معتادشه ».
صداش زدیم تو دفتر تا باهاش حرف بزنیم و بتونیم کمکش کنیم

همون موقع من انقدر ناراحت بودم که پام محکم به میز خورد
حسابى دردم اومد. تا اومدم به خودم بیام دیدم
خم شده و پام رو ناز میکنه و میبوسه تا من دردم خوب بشه.

این اولین بار بود که نمیتونستم تحمل کنم
وقتى از اتاق رفت بیرون رو زمین زانو زدم و زار زار گریه کردم
نه بخاطر این همه رنجى که میکشید
که با وجود این همه سیاهى و زشتى توی زندگیش
یه قلب پر از مهربونى و روشن داشت

اون روز خدا بهم نشون داد
چه جورى میشه وسط سیاهى، روشنایی رشد کنه
.
.
.
خاطره ای از شراره، عضو داوطلب تیم آموزش
عکس از مجموعه عکس های گرفته شده توسط دنیا، دختر کوچک ما