یک پای دنیا همیشه می لنگد! فکر کن قرار است زمین را روی شانه های ما بنشانند، خورشید را در یک دست و ماه را در دست دیگر، حتی فکر کن قرار شود همه ی ستاره ها را در پیرهنمان بریزند و آسمان را به همان بیکرانگی در چشمهایمان پناه دهند و بعد بگویند هر کجا می خواهی برو!

فقط یک لحظه فکر کن! چقدر معلق می شوی بین زمین و آسمانی که در تو خلاصه شده و پاهایی که تاب رفتن ندارند... نه اینکه نخواهند! نه اینکه اختیار رفتن نداشته باشند... فقط و فقط در ابتدای یک سوال جاخوش کرده اند: کجا... به کجا؟ 

آمده بودی که زود بروی! آمده بودی که انتقامت را از لنگ ترین پای دنیا بگیری، غنیمت برداری و ... خدا حا فظ... حالا در آستانه ی در مانده ای، درمانده ای ... آمده بودی غنیمت برداری، تمام دنیا را هم انگار برداشته بودی، ولی سنگینی ِ کدام درد پاگیرت کرده؟ شانه هایت را خرد کرده، پیراهنت را در دم سوزانده و چشمهایت را به بارانی ترین شهر دنیا پیشکش کرده است... 

همیشه باید یک پای دنیا بلنگد تا پای دیگرش که شاید تو باشی، سنگینی آن یکی را به جان بخری که راه رفتن را یاد بگیری که رفتن را بفهمی، که دردت دامنه ی بودنت را در نوردد، که اشک تن پوش شادی ات باشد و شانه به شانه ی زمین به تقدیر پیراهنی فکر کنی که گرگهای گرسنه به کمینش نشسته اند... 

اینجا بعضی لبخندها، بعضی نگاه ها هستند که پاگیرت می کنند، که در چارچوب مهربان ترین خانه ی دنیا میخکوبت می کنند... بی آنکه بفهمی زمین را روی شانه هایت می خوابانند، پیراهنت را ستاره باران می کنند و چشمهایت را به آسمان می سپارند. اینجا مهربان ترین خاک دنیاست، اینجا کوچه ی بن بست آفتاب است: خانه ی علم دروازه غار

---

مزدک موسوی