با بچه ها داشتیم می رفتیم استخر
راننده یه پیرمرد خوش اخلاق بود و در طول مسیر با بچه ها صحبت می کرد
وسط حرفش یهو برنامه کودک رادیو شروع شد.

خانوم مجری که صدای مهربونی هم داشت گفت:
خوب بچه ها آماده اید قصه امروز ُ شروع کنیم؟
راننده خوشش اومد و صدای رادیو رو بیشتر کرد و گفت:
براتون قصه هم گذاشتم که حوصله تون سر نره.
مجری ادامه داد:
اگه آماده اید، چشماتونو ببندید و نفس عمیق بکشید و گوش بدید...
بچه ها که خیلی با برنامه ارتباط برقرار کرده بودند، با خنده چشماشونو بستند

" دخترک قصه ما صبح از خواب بیدار شد، اتاقشو خوب مرتب کرد..."
نگران بودم، دخترکای قصه من که اتاق ندارند،یواشکی نگاهشون میکردم
راننده متوجه نبود و خط به خط داستانو تکرار میکرد

" مسواکشو زد، لباساشو که مامان دیشب براش اتو زده بود پوشید
لقمه ای که مامانش براش آماده کرده بود از تو یخچال برداشت"
سرم گیج میره
یاد قایم کردن کیف مدرسه، تو یخچال میفتم از ترس پدر معتاد
یاد یخچال خالی و گرسنگی دخترا
یاد لباساشون که رنگ اتو به خودش ندیده
یاد جای داغ روی دست های فرشته هامون

"صدای سرویس مدرسه ش که جلو در بود شنید.
داشت تند تند کفشاشو میپوشید، که یهو یادش افتاد مامان بهش پول تو جیبی نداده..."
دنیا رو سرم خراب شد
داشتم تا آخر قصه رو میخوندم و کمرنگ شدن لبخند رو لب دخترکا رو میدیدم

"جایی که مامانش پولا رو قایم میکرد بلد بود، باید زودتر تصمیم میگرفت
بره بدون اجازه پول رو از اتاق برداره... یا بره سوار سرویس شه
اگه پولو بر نداره که نمیتونه تو مدرسه خوراکیای خوشمزه بخره و بخوره
نکنه پولو برداره و مامانش پول رو لازم داشته باشه و پول کم بیاره..."

هزار و یک خاطره از تو ذهنم گذشت...
دخترکایی که مهر مادرو ندیدن...
دخترکایی که نه تنها پول تو جیبی نمیگیرن...
که شاید هیچ سهمی از پولی که به خونه میبرن نداشته باشن...

قبل از اینکه دخترک قصه، تصمیمش رو بگیره... رسیدیم
دخترکا با خنده از ماشین پیاده شدن و دویدن سمت استخر
و من با یه دنیا تناقض و درگیری و عذاب.

کاش مجری میدونست شاید روزی قصه ش رو دخترکی گوش کنه که
زندگیش از زمین تا آسمون با دخترک تو قصه فرق داشت
.
.
.
خاطره ای از زهرا، عضو داوطلب تیم ورزش
خانه علم دروازه غار
خانه ای برای حمایت از کودکان کار و محروم از تحصیل