از وقتی وارد شده بود یک لحظه آرام بود یک لحظه ناآرام. یکدفعه می‌آمد همه جا را به هم می‌ریخت؛ چند دقیقه بعد می‌‌آمد عذرخواهی و می‌خواست دوباره مرتب کند. یکبار می‌آمد داد و فریاد راه می‌انداخت و بچه ها را می‌ترساند و چند دقیقه بعد....با اینکه امروز برای ناهار بچه ها و دیگر کارها به ما کمک کرده بود ولی بیشتر از کمک دردسر ایجاد کرده بود. وقتی آخر ساعت بچه‌ها تعطیل شدند و رفتند خانه، سر جایش نشسته و بود و می‌گفت از اینجا نمی‌رم! و بعد همۀ جزوۀ درسی آموزشی عمو خیاط را پرت کرد روی زمین و به هم ریخت. داشتم برگه ها را به ترتیب مرتب می‌کردم و در عین حال سعی داشتم اذیتهایش را جدی نگیرم و برعکس سعی داشتم به او بفهمانم این کارها ضرری برای کسی جز خود او ندارد!
بلند بلند شماره صفحات را می‌خواندم و مرتب می‌کردم. به صفحاتی که زیر دست او بود اشاره کردم و گفتم: پیمان صفحۀ 70 به بعد پیش تو نیست؟ اصلاً برایم بخوان چه صفحه ای زیر دست توست؟ کمی هاج و واج به من و صفحه های زیر دستش نگاه کرد بعد شروع کرد به زیر و رو کردن و بالا و پایین کردن صفحات، اون هم سر و ته! اینکار را عمداً انجام نمی‌داد بلکه به خاطر این بود که اصلاً نمی‌دانست آنجا چه نوشته‌اند. اصلاً بلد نبود کلمات را بخواند. دوباره پرسیدم اول صفحۀ چنده؟ قیافه اش دیدنی بود! بریده بریده و با صدای آرام ناشی از استیصال گفت : یه دونه 1، یه دونه 0 با یه دونه 7، می‌شه چند؟ در دلم خندیدم و گفتم 107! مثل قلدری که کرک و پرش ریخته باشد بازوان پنبه‌ای‌اش فرو ریخته بود! او با چهارده سال سن و این همه ادعا و سر و صدا حتی نمی‌توانست یک عدد را بخواند. جای تعجب بود، چون بچه های بالای ده سال اینجا شمارش را خوب بلدند. حالا نوبت من بود! با تاکید خاصی گفتم: تو که باید عددها را خوب بلد باشی! راستی چند سالت بود؟ بچه های کوچکتر از تو که اومدن اینجا خوندن و نوشتن بلد نبودند ولی الان دارن یاد می‌گیرن! تو بلد نیستی؟ مگر برای همین نیامده‌ای اینجا؟ نگاهم کرد و گفت: نمی‌دونم! بعد آرام برگه ها را به سویم دراز کرد و گفت من بلد نیستم، خودت مرتب کن! گرچه بعد از آن دوباره به کارهای خود ادامه داد ولی امیدوار بودم در همان چند لحظه به ضعفهای بی سواد بودن کمی فکر کرده باشد.
---
زهرا ن؛ معلم داوطلب خانه علم