روزگاری را یادم میآد که نازی کوچولو تازه اومده بود خونه علم

روزگاری که با خواهرش فریبای نازنین دوتایی می اومدن

روزگاری که آرزوی خواهرش درس خوندن بود

روزگاری که می گفت: عمو تو رو خدا بیآ منو ببر مدرسه ثبت نام کن

روزگاری که نازی کوچولو خیلی کوچولوتر از حالا بود

روزگاری که داداش کوچیکشون حسین هم خیلی خیلی کوچیکتر بود شاید فقط 4 سال داشت.

روزی را یادم میآد که با خواهرش از سرکار برگشته بودند

با دو تا کیسه سنگین از لباس و خوراکی که از خونه های مردم بالاشهر جمع کرده بودن

یادم میآد که مادرشون می گفت چرا میآید دنبال این بچه ها

یادم میآد که مجبور بودن برن سرکار و نمی تونستن بیآن خونه علم درس بخونن

یادم میآد روز اولی را که فریبا خواهر نازی به مدرسه رفت

اگرچه با یکی دو سال تاخیر از همسن و سالاش

یادم میآد روزی که مادرشون می گفت اینا خنگ هستن ولشون کنید

اما معلم های خونه علم خسته نشدن معلم های مهربون خونه علم دلشکسته نشدن

معلم های خونه علم عشق داشتن،

عشق، همون چیزی که زندگی می بخشه و آدم را به جلو حرکت میده

یادم نمیره وقتی که بعد از دو سال فریبا آرزوی جدیدش را به یکی از خاله ها گفته بود؛

آرزو کرده بود که یه پزشک بشه

یادم میآد که همین چند وقت پیش فریبا دوید توی خونه علم پیشم و گفت:

«عمو قبول رفتم! حالا دیگه میرم کلاس چهارم...»

و حالا این عکس را می بینم عکسی از نازی کوچولوی خونه علم دروازه غار

همون نازی که همه معلم های دهه شصتی میگن شبیه وروجک آقای نجاره!

حالا دیگه دختر کوچولوی ما نازی هم باسواد شده

خدا رو شکر

.

.

.