داستان از این قراره ... اون شنبه مثل تمام شنبه های قبل تو خونه ایرانی دروازه غار بودیم و سر کلاس. یکی از مربیها در کلاس رو زد و خواست که بیام بیرون. گفت دو تا از بچه ها یه خانمی رو با دختر کوچیکش تو خیابون دیدن که یه گوشه نشسته و خیلی گریه میکنه، میرن سراغش، میفهمن باردار و مریضه (فشار بالاست). نه پولی داره و نه توانی. اونا هم برش میدارن میارنش جایی که پناه خودشونه، تا شاید پناه این مادر و کودک در راهش هم بشه. تمام مدتی که با این مادر صحبت میکردم، بچه ها مدام مراقب دختر کوچولوش بودن و شدیدا هوای اون خانم رو داشتن و سعی میکردن به ما ثابت کنن که تمام حرفاش راسته و خیلی نیازمنده.
جدای از زیبا بودن نوع مراجعه این خانم به ما، نکته قابل توجه اینکه این خانم افغانی هستند و دو تا از بچه های ایرانی ما ازشون حمایت کردن. بچه هایی که خودشون معضل دارن، وقتی یه آدم رو میبینن فکر نمیکنن نژادش چیه؟ ایرانیه یا افغانیه؟ فکر میکنن حرفی که میزنه واقعیت داره؟ راست میگه یا نه؟
ما چجوری فکر میکنیم؟ قوم پرستانه؟ یا از روی انسانیت؟
======================
دلنوشته ی مهسا - یکی از اعضای طرح مادرانه
======================

مادرانه، طرح حمایت از مادران باردار و نوزادان ساکن محله های معضلخیز

.

.

.