وقتی امروز خدا توی خانه ی ما، خانه ی علم، روی یک صفحه پاک، به دعوتِ مِهشاد کوچک، نشست......خانه روشن تر از هر روز با نورِ خدا پر شده بود.......گرم بوووووود.....عشق بووووود......خدا مهمان ما بوووووووود... بزرگ تر از همیشه توی یک صفحه A4........ خدا همین نزدیکیست.....توی این صفحه سفید....توی دستای مهشاد.......

پرسیدم خاله این چیه کشیدی؟؟؟ آروم گفت خدا...... گفتم اشتباه شنیدم پرسیدم خونه کشیدی؟؟؟؟؟؟؟ (آخه گفته بودم خونه بکشید با خیابون.....) بلند گفت نه خانووووووووم خدا رو کشیدم.....اینو گفت و سریع رفت........ فک کنم سریع رفت تا کسی نفهمه که خدا مهمونِ مهشاد شده بود امروز.............

---

عطیه، از اعضای خانه علم