روز جمعه سر تمرین فوتبال تیم بچه های دروازه غار بودم. یکی از بچه ها در حالی که داشت به سمت آبخوری می رفت، وقتی پیش من رسید برای چند لحظه کوتاه توقف کرد و با عشق گفت: «عمو خیلی دوست داریم.»
حتی نموند تا جوابش رو بدم. با همون سرعتی که قبلش داشت حرکت می کرد به راه خودش ادامه داد...
از اون لحظه تا حالا همه اش به خودم میگم: «چقدر زیباست که یه نفر اینطور بی دریغ و بی دلیل هیچ خواهشی دوستت داشته باشه. درست مثل ابری که بی دریغ می باره یا خورشید که بی دریغ می تابه...
اما یه چیز مهمتری هم ذهنم رو درگیر کرده و اون این که معلم کوچک من در روز جمعه چقدر زیبا معنای دوست داشتن بی دریغ و بدون چشم داشت رو بهم آموخت...
همون طور که معلم بزرگترم هم قبلا گفته بود: «بیآین هر کدوم مون داد شیم، فریاد شیم، یه گوشه بریم، دعا کنیم زنده باشیم، به سان خورشید در زندگی یکی کودک... تک افتاده و خسته... آنجا که صبر می خواد، آنجا که استقامت می خواد، آنجا که ایستاده و فقط یه خورشید می خواد... زلال باشیم در کلام مون همچون آب، نجات بخش و شفابخش برای یک انسان، زیبا باشیم مثل آسمان»
آره بیآید خورشید باشیم بتابیم به سرزمین مون؛ ابر باشیم بباریم برای همه مردم مون و زیبایی رو بیآفرینیم بدون اینکه چیزی طلب کنیم. بیآید فقط عاشق باشیم، عاشق مردم مون، عاشق سرزمین مون، عاشق.