تو آن روز که به خانه ما آمدی آشفته بودی و خسته از دنیا و آدمهایش....مریمم تو خود سلام خدا بودی بر ما که طالب عشق بودیم و ایمان.... می خواهم فریاد شوم روزهایی را که تا آرام و خندان در کنارمان بودی و من می ماندم از این همه آزادگی تو .....مریمم تو را پیامبری یافتم که مرا به خدایی می خواند که نه در آسمان بلکه بر روی زمین مرا در آغوش میگیرد ....

مگر میشود تاریکی دروازه غار را باور کرد با تویی که همچو خورشیدی بر کوچه شب زده قالیشوها طلوع کردی و رهسپار خانه ای شدی که شیطان در پوستین اعتیاد به ویرانیش کشیده تا برادر و خواهرت را سر پناه شوی...

در این روزگار که به مثابه دوزخی است که آدمیانش از کنارت بی تفاوت عبور میکنند و اسکناسی بر کف دستانت میگذارنند تا صحه بگذارند بر سنگ بودنشان تا سوزانندگی این آتش را دو چندان کنند، بودن در کنار تویی که مریم وار روح خدا در تو مسیح آزادگی و عشق را پرورانده فریاد زدن عین رهایی است از این دوزخ...

---

محیا واحدی

خانه علم دروازه غار تهران

---

عکاس: حمیده روزی طلب