اولین روزی که به خانه علم آمده بود گفت که مرجان او را به اینجا آورده؛ وقتی فرصتی پیش آمد تا با او تنها و جدا از بچه ها صحبت کردم. می‌گفت: «قبلاً کلاس اول و دوم را کامل خوانده و باید به کلاس سوم می‌رفته ولی امسال رفته سرکار. پرسیدم چرا؟ شروع کرد به تعریف که: تا قبل از اینکه پدرم بمیره مدرسه می‌رفتم ولی بعد از اینکه بابام تصادف کرد و مرد، مامانم با پدر شوهرش (منظورش بابابزرگش بود) اختلاف پیدا کردند و پدربزرگم ما را گذاشته بود توی اتاق و در رو کلید کرده بود (قفل کرده بود). نه آبی و نه غذایی. داشتیم از گرسنگی می‌مردیم. همه‌ اش با مامانم دعواش می‌شد. ما هم فرار کردیم رفتیم گرمسار و اونجا تو مدرسه ثبت نام کردیم. بعد مامانم دوباره شوهر کرد. بعد از چند وقت با شوهرش اختلاف پیدا کردند و دوباره فرار کردیم و اومدیم تهران. بعد از اون دیگه مدرسه نرفتم. سر کار می‌رم خیابون دستفروشی!»

پرسیدم خواهر و برادر داری؟ خودش ده ساله بود. یک خواهر سیزده ساله و یک برادر هفت ساله داشت. گفتم چرا اونها رو نیاوردی اینجا؟ گفت: «خواهرم سرکار می‌رود ولی برادرم خانه است.» می گفت: «وقتی پدرم تصادف کرد برادرم همراهش بود. پدرم مرد و برادرم یک هفته کما بود. بعداً که خوب شد و اومد خونه، ناراحتی اعصاب گرفته! مثلاً همین جوری که نشسته توی خونه با چاقو پوست پاش را می کنه. کارهای خطرناک می‌کنه، نمی شه بیاد اینجا!»


قصه‌ی مریم اینجا تمام شد! آنچه برایم جالب بود لحن آرام مریم بود!

نه با بغض تعریف می‌کرد نه با خشم و عصبانیت! حتی نمی‌خواست احساسات طرف را برانگیزد. فقط دلش می‌خواست درس بخواند. با اشتیاق سرمشقهایش را نوشت و درسهایش را خواند!

خیلی از او خوشم آمده بود. دلم می‌خواست دوباره او را به مدرسه بفرستیم.

---

زهرا ن.؛ از معلمان داوطلب خانه علم