فاطمه رو برای اولین بار توی جشن روز کودک دیدم خیلی ناز و خوشگل بود بهش گفتم ما یه خونه علم داریم دوست داری بیای اونجا نقاشی کنی ، کاردستی درست کنی .... خوشحال شد 
خیلی منتظرش شدم ولی نیومد تا اینکه یه روز تو خونه فریبا اینا دیدمش بهش گفتم خاله چرا نیومدی معصومانه بهم نگاه کرد و آروم گفت مامانم نمیذاره رفتم در خونشون تا اجازشو از مادرش بگیرم فهمیدم مادرش بارداره و شدیدا بیمار. پدرشم رهاشون کرده بود ...وضعیت خونشون خوب نبود ..........بازم ...
گذشت تا اینکه وفتی امروز وارد خونه علم شدم فاطمه رو دیدم که با یه لبخند خوشگل داشت نگام میکرد بهم گفت خاله خودم اومدم تنهای تنها ،راهو بلد بودم...
ابن لحظه ها برام با ارزش و بی انتهاست شاید قبلا گفتم اما درونم بهم میگه باید گفت هزاران بار باید گفت ....
با حضور این بچه ها با وجودی مالامال از عشق تو خونه علم حضور خدارو کنارم حس میکنم اون قدر نزدیک که میخوام فریادش بزنم....
محیا واحدی کمال