بیشتر از 3 سال نداشت، قدش به زحمت به میز می رسید همیشه او را می دیدم که درست مثل برادرش مویش را با کلاه می پوشاند ولی شاید چون شاگرد من نبود، خیلی به او دقیق نشده بودم. داشتم به او نگاه میکردم که با زحمت زیادی تلاش می کرد قاشق غذا رو به دهانش برسونه از مربی بچه ها پرسیدم: همیشه چه جوری میخوره؟ گفت: خودمون بهش غذا میدیم. دستش رو گرفتم و گفتم خاله بیا بریم اونطرف غذا تو بهت بدم. همین طور که داشتم به چشم های درشت و نازش نگاه می کردم، قاشق های غذا رو بهش میدادم تمام مدت خیره نگاه می کرد و اصلاً به لبخندهای من، حتی صدای موسیقی بلندی که برای بچه ها گذاشته بودند توجه نمی کرد کمی شکلک در آوردم و با شعرای خاله ستاره همراهی کردم ولی فاطمه کوچکترین عکس العملی نشان نمیداد، حتی وقتی آب میخواست فقط لیوان رو بالا گرفت و با اشاره سرش سوال من که پرسیدم آب میخوای؟ رو تایید کرد هرچقدر با خنده باهاش حرف میزدم جواب نمیداد. مطمئن بودم خیلی خوب همه چیز رو میفهمه ولی نمی خواد حرف بزنه!
قاشق بعدی رو که بالا گرفتم، لبهاش رو از هم باز نکرد، دوباره قاشق رو پر کردم و گفتم خاله بخور! بازم لبهاش رو هیچ تکونی نداد، حتی روش رو هم برنگردوند، حتی دستم رو پس نزد یا مثل خیلی بچه های دیگر وقتی سیر می شدند از جاش بلند نشد، فقط خیره خیره به من نگاه میکرد. 
آنچنان تا عمق چشم های من نگاه میکرد که گویا تر از هر سخن دیگری بود. گفتم: دیگه نمیخوای؟! گفت: نوچ!
همین. با صدای کوچکی که از زبونش شنیده بودم برایم غنیمت بود. فاطمه بلند شد و رفت ولی انگار از همه چیز خالی شدم انگار به دنیای جدیدی وارد شده بودم، احساس می کردم من انسان کوچکی در دستان و نگاه های او بودم و اختیارم دست او بود و اراده من را به سخره گرفته بود. احساس کردم او برای من کاری انجام داده نه من برای او.
تا روزها دل و حواسم پیش او بود، انگار فاطمه با آن نگاه عمیق که از میان مژه های زیبایش به قلب آدم نفوذ میکردبه آدم ها میگفت: بچه های دیگر: جیغ زدند، داد زدند، گریه کردند، فریاد زدند ولی کسی نشنید. هیچکس صدای دندان های بچه های دستفروش خیابان را که از سرما به هم میخورد را نشنید، انگار میگفت هیچ کس صدای ناله ی دخترکانی که در ازای چند اسکناس معامله میشوند را نشنید، هیچکس صدای پسر بچه هایی که جای توپ بازی، مواد بازی میکردند را نشنید.
نگاه این دختر سه ساله خیلی عادی هر روز تکرار می شد ولی برای من نشان از نگفته های هزاران بچه ی دیگر چون او بود...
---
معلم مهد کودک: زهرا نعمتی