تعدادی از بچه ها یکی یکی از مدرسه به خانه ی علم می آمدند...
از مراسم 13 آبان که در مدرسه برگزار شده بود می گفتند.
مریم کوچک ما با آن چشمان معصومش جلو آمد؛ برایمان تعرف کرد که
پرچم ها را در مدرسه به آتش کشیدند و در نهایت باید از روی آنها عبور می کردند تا به کلاس بروند.
با همان لبخند دل نشینش گفت: اما من از روی پرچم ها رد نشدم.
گفت: آخه میدونید من فکر می کنم آدماشون که گناهی ندارن....
مریم ما کوچک است اما افکاری بزرگ در سر دارد.
او آرزو دارد همه ی آدم ها با هم دوست باشند. به راستی که او به پیامبر صلح می ماند.
کاش در مدارسمان الفبای صلح و عشق را هم به کودکانمان می آموختند...
مریم امسال به ارزوی دیرینه اش که تحصیل بود رسید
و ارزوی امروز او تاسیس خانه علمی برای کودکان سرزمینش است.
این کودکان سرمایه جاودانند....

.
.
.