پریروز رفته بودم توی محل که زینب را دیدم. گفت: «خانوم! می خوام بکشمت!» گفتم: «بکش خاله.»
یه دفعه محکم بغلم کرد! با خودم گفتم: «زینب، میشه هر روز منو بکشی خاله! کشتن تو عینه زنده کردنه»
این هفته سه شنبه که بچه های خونه علم را برده بودیم اردو، زینب هم باهامون اومد. یه مدت طولانی از آخرین باری که به خونه علم اومده بود می گذشت.
راستی امروز دوباره خودش اومد خونه علم. یه نیایش کوچیک داشتیم و بعد همه با هم دعا کردیم. زینب هم دعا کرد... دعا کرد که باباش اعتیادش را ترک کنه... پر از بغض بود.
یاد نیایش عاشقان افتادم... شبی که همه بچه های دانشجوی جمعیت توی پارک محله دروازه غار جمع شدیم و دعا کردیم. یاد نمازی که خوندیم افتادم و یاد بچه هایی که اون شب کنارمون بودن...
اون شب صدیقه بود که پیش ما بود و دوباره به خونه علم برگشت و امروز زینب دوباره کنارمون برگشته...
خدایا، به راستی که معجزه حضور تو، در لحظه لحظه بودن کنار این بچه ها برای ما معنی پیدا کرده... به راستی که تو در چشمان همین کودکان نشسته ای و به ما می نگری.

http://www.freeuploadsite.com/uploads/13708790651.jpg