نیمه های شب بیست و سوم ماه رمضان امسال برای اولین بار در شب کوچه گردان عاشق دیدیمش. اسمش رویا بود اما زندگیش بیشتر شبیه کابوش بود. وقتی وارد خانه ای شدیم که تا نیم متر بالای زمین را آشغال و خرت و پرت پوشونده بود و پدری که در جنگ با دیو سیاه اعتیاد شکست خورده بود و مدتها بود که برده و اسیرش شده بود همه چیز شکل یک کابوس بود تا واقعیت ..تو راه برگشت از اونجا همش با خودم می گفتم مگه می شه واقعی باشه ؟ مگه می شه آدم تو همچین جایی زندگی کنه ؟مگه می شه یه دختر بچه صبح تا شب با بابایی که تا این اندازه تسلیم اعتیاد شده تک و تنها زندگی کنه ؟ مگه می شه یه آدمی تو خونش نه یخچالی باشه نه گازی نه حتی یه ظرفی که نشون بده حداقل چند وقت یکبار ممکنه غذایی بخورن ؟ مگه می شه تو یه خونه ای حموم که هیچی پیشکش همه ی ما آدمهای بیخیال این شهر ، حتی دستشویی هم نباشه ؟ مگه می شه یه دختر بچه ی معصوم اینقدر بی کس ، تو آتیش اعتیاد پدرش بسوزه ؟ مگه می شه یه دختر بچه ی 9 ساله اینقدر هیچی نخوره که شکمش از سوء تغذیه باد کنه ؟ مگه می شه یه فرشته ی معصوم همیشه خمار دود مواد باباش باشه ؟
کلی سوال تو ذهنم بود و هر بار که بهشون فکرمی کردم یه حس قوی همش می خواست بگه نه اصلا نمی شه که اینجوری باشه..اینجا هیچی واقعی نیست ولی هر لحظه که بیشتر می گذشت می دیدیم حتی از واقعی هم واقعی تره . فکر این خانواده ی تنها و کوچیک همه زندگیمون شده بود .
دو سه روز بعد دوباره رفتیم سراغشون اینبار تونستیم با رویا حرف بزنیم وقتی با اون چشمای قشنگش بهمون نگاه می کرد و حرف می زد پنهونی باهاش عهد بستیم که تا هستیم بودنمون برای برگردوندن حقوق از دست رفته اش باشه . با پدرش صحبت کردیم اسمش بهروز بود . آره عمو بهروزی که خیلی وقت بود زندگی و ترک کرده بود و دونه دونه روزارو می شمرد تا بالاخره تموم بشه . در تمام مدت فقط فکر رویا بودیم . عمو بهروز تو نئشگیش اینقدر حرف می زد و از این در و اون در آسمون و ریسمون به هم می بافت که فرصت نمی داد ماهم دو جمله ای حرف بزنیم و بگیم کی هستیم .عمو بهروز ما اینقدر زهر تنهایی چشیده بود که حالا فقط دنبال یه آدم می گشت تا به حرفاش گوش کنه . بعد از یکی دو ساعت با کلی سوال تو ذهنمون دوباره تنهاشون گذاشتیم . یه هفته گذشت باز به دیدنشون رفتیم . این سومین دیدارمون بود . عمو بهروز کلی از گذشتش برامون تعریف کرد مثلا اینکه دیپلم اقتصاد قدیمه و تو جوشکاری یه پا اوستاس واسه خودش اینکه ورزشکاره و سالها کشتی کج کار کرده اینکه بدل کار بوده و دیوار مرگ می رفته .... راس می گفت عمو بهروز از همه حرفایی که از گذشتش می زد یه آثاری تو خونش می دیدی . مثل همون موتور بدون لاستیک و چراغو درب و داغونی که تو اتاق بود همون موتوری که ارتفاع 14 متری و 18 متری دیوارو باهاش فتح کرده بود همون موتوری که یادگار روزای قدرتش بود ...
عمو بهروز و باید ببینیو حرف زدنشو بشنوی تا بفهمی چی می گم وقتی واسه هر یه جمله ای که می گه دو بیت شعر از مولانا گرفته تا سعدیو حافظ می خونه کلی سر ذوق میای از هم صحبتی باهاش..
با رویام حرف زدیم می گفت خاله بازم دلم می خواد برم مدرسه آخه امسال مدرسه نرفته بود ...
تو حرفای رویا فهمیدیم که دو شب هیچی نخوردن یه غذای مختصر گرفتیمو اون شب شامو کنار عمو بهروز و رویا خوردیم.
همش به این فکر می کردیم که چجوری می شه رویا رو آورد خونه ایرانی ؟ چجوری می شه اجازه شو از عمو بهروز گرفت ؟ اصلا عمو بهروز با اون همه بی اعتمادیش به آدما ممکنه به ما اعتماد کنه ؟ و اینکه چطور ی میشه رویارو 3 روز تو هفته از جیتو ، پاکدشت ورامین تا شهر ری آورد ؟ با اینکه واسه هیچکدوم از این سوالا هیچ راه حل مناسبی تو ذهنمون نبود نمی دونم چرا دلم می خواست هفته ی بعد که قرار بود بچه های خونه ایرانیو ببریم استخر رویا هم باهاشون بره ... این فکر اینقدر سمج بود که بالاخره بهش گفتم . گفتم هفته ی دیگه میایم دنبالت که اجازتو بگیریم که بریم استخر و یه آب بازیه حسابی کنیم وقتی اینو شنید برق شادی نشست توی چشماش اما با یه جور ناباوری نگاهمون کرد . اون شب واسه عمو بهروز از خونه ایرانی تعریف کردیم می گفت شما دانشجوهارو قبول دارم اما انگار اعتماد به ما براش سخت بود . 
با یه ذهن گنگ و گیج خداحافظی کردیم و تنهاشون گذاشتیم .
روز استخر بچه ها بود که بالاخره دلمون و به دریا زدیم نزدیکای ظهر بود که رفتیم دنبال رویا ... تو تمام مسیر رفتن همش می گفتم خدایا کمکمون کن ، خدایا اجازه بده که به جبران همه ی روزایی که نبودیم اینبار عاشقانه کنارشون باشیم ...رویارو تو کوچه دیدیم تا ما رو دید اومد سمتمون و گفت : خاله یادته گفتی می خوام ببرمت استخر کی می ریم پس ؟ تو دلم ترسیده بودم و یه جورایی از اینکه بهش قول دادیم پشیمون بودم .بعد که رفتیم داخل خونه حال عمو بهروز بد بود نئشه ی نئشه بود و تو نئشگی یاد گذشته هاش افتاده بود تا ما رو دید شروع کرد داد و بیداد کردن . داد می کشید و از یتیمیش تو بچگی می گفت ، داد می کشیدو از دربه دری و آوارگیش تو جوونیش می گفت ، گریه می کرد و اشک می ریخت واسه روزایی که سالم بوده...اشک می ریخت و به دیوار اتاق مشت می کوبید که شماها چی می دونید از من ؟؟
حال عمو بهروز همیشه اینجوری بود گاهی خوب خوب گاهی بد بد ... و رویا بازیچه ی این خماری و نئشگی ...
وقتی حال عمو بهروزو اونجوری دیدیم تمام امیدمون نا امید شد .اما بهش گفتیم از الان تا هر وقت حرف داشته باشی اینجائیم . کنارش نشستیم و گفتیم که ما اومدیم که کنارت باشیم تا دیگه تنها نباشی تا دیگه رویا تنها نباشه ما اومدیم که همه حرفاتو بشنویم خلاصه هر طور بود بهش گفتیم که اومدیم دنبال رویا اولش خیلی بهونه آورد و مقاومت کرد ولی وقتی که دید ما عزممونو جزم کردیم و رویا می خواد با ما بیاد خودش هم همراه ما اومد .وقتی رویا و عمو بهروز سوار ماشین شدن وحرکت کردیم به سمت خونه ایرانی اینقدر خوشحال بودیم که احساس می کردیم همه ی دنیا مال ما شده اینکه بهروز پاشو از اون خرابه بیرون گذاشته بود و حالا تو خونه ایرانی منتظر رویا نشسته بود برامون مثل پیروزی تو یه جنگ نابرابر بود .
حالا یه هفته ای می شه که رویا مرتب میاد خونه ایرانی و مثل یه فرشته تو خونه راه می ره و اینقدر خوشحاله که موقع راه رفتن فکر می کنی داره پرواز می کنه ، درس می خونه و صدای خنده و شادیش تو حیاط و پله های خونه می پیچه ...

دلنوشته اعضای خانه ایرانی شهرری
خانه ایرانی شهرری یکی از مراکر جمعیت امام علی است که به ارائه انواع خدمات آموزشی - امدادی رایگان به کودکان کار و محروم از تحصیل می پردازد.
جمعیت مستقل امداد دانشجویی - مردمی امام علی
با ما تماس بگیرید:
خانه ایرانی شهرری: 09125339223 و 55972867 - 021
روابط عمومی مرکزی: 23051110 - 021
به وبسایت ما سربزنید: www.sosapoverty.org

به صفحه فیسبوک ما بپیوندید: