امروز به نقطه ی صفر زندگیم رسیدم ... فقط با یا یک جمله.

امروز دنیایی را دیدم که قدر شناسی اش دنیایی ارزش داشت ...

آری دنیای خودمان را می گویم ، همان فرشته ی کوچک 10 ساله ..

دختری که با یک دنیا مشکل دلش نمی خواهد مشکل کسی باشد. دختری کوچک را دیدم با دغدغه هایی بزرگ ، یک ساعت تمام تماشا کردم تلاش بی اندازه اش را برای دور کردن خودش فقط برای چند ساعت از تمام مشکلاتی که خانواده اش به او داده اند و او چه صبور است وقتی به تنهایی تمام آنها را به دوش می کشد و چه بی طاقت است برای دوچرخه ای که بی صبرانه در پشت بام خانه علم انتظارش را می کشد . خانه ای که تمام امید اوست ... خانه ای که در آنجا غذای گرم می خورد و تنها جایی که در آن محبت می بیند ...

امروز برای دنیا زمین تابستان ، داغ تر بود از هر روز دیگر بود وقتی بی رحمانه گرمایش را به پاهای برهنه ی او می سایید .

نگاه کردم به پاهای سیاهش که انگار زمین های شهر ، بی ملاحظه می خواست تمام دوده هایش را ذخیره کند در پاهای کوچک او ... بعد بی اراده نگاه کردم به کفش های خودم و پرسشگر نگاهش کردم ، فهمید چه می خواهم بپرسم . جواب داد : دمپایی ندارم ، مربی اش را صدا کردم و گفتم دنیا پا برهنه است ، پرسید : دنیا دمپایی هایت کجاست ؟

دنیا با خجالت جواب داد گمشان کردم .

حق داشت دنیا ... وقتی مجبور باشی تمام روز را درخیابان ها راه بروی ، استراحت کنی ، غذا بخوری ... حتماً دمپایی هایت را هم گم می کنی .

مربی اش با دلخوری گفت تو دیگر بزرگ شدی من از تو انتظار ندارم که دمپایی هایت را گم کنی .

دنیا خیلی زود غصه ای را که صورت مربی اش را پوشانده بود فهمید و سریع جواب داد : خانم کفشهایم در خانه است .

مربی اش لبخند زد و مهربانانه گفت پس از فردا کفش هایت را بپوش .

با هم خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم از خانه علم . درکوچه پرسیدم دنیا چرا کفشهاتو نپوشیدی ؟ 

زمین داغ است ... پاهایت می سوزد ... زخم می شود ....

چشمانش را دوخت به چشمانم و گفت کفش ندارم .

قیافه ناراحت به خودم گرفتم و گفتم دروغ گفتی ؟ 

ایستاد و رویش را برگرداند ... نشستم جلوی پایش ...

گفتم تو نباید به مربی ات دروغ بگویی ، می دانی چقدر برای تو و دوستات زحمت می کشد...

دوباره نگاهم کرد اما این بار چقدر عجیب بود نگاهش .

گفت : می خواستم خیالش راحت شود ...


آری او خیلی بهتر از من و هر کس دیگر معنای قدر شناسی را می دانست.

او با تمام گوشت و پوست و خونش می فهمید خستگی زحمات مربی اش را.


آه ... قلب کوچکش چقدر بزرگ بود وقتی که می خواست خودش تنهایی غصه ی نداشتن هایش را بخورد ...

---

مهسا م.؛ عضو داوطلب تیم روانشناسی خانه علم دروازه غار