برای گرفتن مدارک، برای گرفتن شناسنامه بچه ها، رفتم دم در خونشون. هرچه اصرار کردم که پدرشون یک لحظه بیاد که باهاش صحبت کنم، نیومد. به ناچار خودم داخل خونه شدم و دم اتاقی که توش زندگی میکنن ایستادم و فقط سه بار پدر را صدا کردم که گلوم از بوی گند مواد و کثافت سوخت و داشت اشکم در می اومد و سریع اومدم بیرون... غم انگیزتر این که در همون اتاق یک دختر بچه دیگه که کاملاً برهنه بود، داشت چهار دست پا راه میرفت و زندگی میکرد.
---
مسعود؛ از اعضای فعال خانه علم