جشن مون برای کودکان کار تمام شده بود...
همه مشغول جمع کردن صندلی ها و جمع کردن غرفه ها بودند.
بالون های روشن را هنوز میتوانستی بین برج های بلند سعادت آباد ببینی.
عسل آمد و کنارم ایستاد.
- خاله...من نمی تونم اونا رو ببینم!
قدش کوتاه است.3-4 سال که بیشتر ندارد.بغلش کردم که بتواند بالون ها را خوب ببیند.
دستش را دور گردنم حلقه کرد.وقتی بچه ای بغلت می کند و دستش را می اندازد دور گردنت؛
مخصوصا اگر خاله صدایت کند؛حس عجیبی قلبت را میلرزاند.
نمی دانم شاید همان حسی باشد که همه مادرها به دخترهایشان میگویند یک روز میفهمی.

همانطور که آبنبات چوبی اش را میخورد و به آسمان نگاه میکرد،پرسید: "اینا کجا میرن؟"
ستاره ای را نشانش دادم و گفتم : " اگه خاموش نشن تا اون ستاره هم میرن."
- پیش خدا هم میرن؟
گفتم :" نمیدونم! شاید برن"
- اگه پیش خدا برن میترکن؟
گفتم: " فکر کنم اونجا اگه برسن دیگه نورشون تموم شده خاموش بشن."
صورتش را برگرداند و به چشمهایم نگاه کرد.
گفت: "نه خاله اگه برن پیش خدا که خاموش نمیشن! خدا کلی نور داره روشنشون میکنه."

آبنباتش را توی دهانش چرخاند.سرش را گذاشت روی سرم و به بالون ها نگاه کرد.
جا خوردم از حرفی که عسل گفته بود.
اعتقادی که عسل به خدایش داشت را من هیچ وقت به خدایم نداشته ام.
عسل مطمئن بود بالون ها اگر بروند پیش خدا خاموش نمیشوند.
اما من حتی به او خوشبین هم نبودم...میدانستم عسل درست میگوید.
حتما درست می گوید.فرشته ها خدا را از همه بهتر میشناسند.

نمی دانم چطور باید این خاطره را تمام کنم.
گاهی وقت ها انسان دلش نمیخواهد نقطه بگذارد و چیزی را تمام کند.
دلش نمیخواهد خاطره ای،تنها خاطره بماند.
مدام نوشتن را طول میدهد و بالاخره چاره ای هم جز تمام کردنش ندارد.

اما اجازه بده عسل که این خاطره را تمام نکنم؛
اجازه بده تمام آن لحظات برای من و برای تو زنده بماند.
آن وقت،وقتی بزرگ شدی و قدت بلندتر از قد خاله ات شد
چشمانت همیشه به دنبال آن بالون روشن آسمان را می گردد
حتی اگر آن شب را و مرا یادت نباشد...

.
.
.

عکس: عسل، کودک کار از محله فرحزاد تهران، در جشن روز جهانی کودک
.
.
.
خانه علم فرحزاد یکی از از خانه های ایرانی جمعیت است که به ارائه خدمات امدادی و آموزشی رایگان به کودکان کار محروم از تحصیل در این محله می پردازد.