اصلا دوست نداشت درس بخونه. فقط می‌خواست بازی کنه. 6سالش بود و ساله دیگه باید می‌رفت مدرسه. اون روز وقتی اومد خونه ایرانی، سریع دوباره رفت پارک تا بازی کنه. هرچی صداش زدم ابوالفضل صبر کن، گوش نداد و خوشحال و شاد رفت. بعد از چند دقیقه من هم رفتم پارک دنبالش.
پارک خاک‌سفید بود. اولش تا من رو دید،جلو نیومد. فکر کرد می‌خوام ببرمش خانه علم تا درس بخونه وقتی بهش گفتم اومدم با هم بازی کنیم جلو اومد و خندید. بهش گفتم پس توپت کو؟ توپش رو انداخت زمین. یه دوست هم داشت اسمش شاهرخ بود، بعد سه تایی با هم بازی کردیم. وقتی خسته شدن نشستن رو صندلی پارک. بهشون گفتم می‌خواین براتون یه قصه تعریف کنم؟ ابوالفضل با خوشحالی گفت:آره! من هم قصه پینوکیو رو براشون تعریف کردم که رفته بود شهر اسباب‌بازی‌ها و فقط و فقط بازی می‌کرد تا یه روزی خسته شد!!
وقتی قصه تموم شد چهرش طوری بود که انگار رفته تو فکر، چیزی نگفتم. فقط گفتم:من دیگه باید برم اگه دوست داشتی فردا بیا خونه ایرانی تا با هم بازی کنیم، بعد بوسیدمش و رفتم.
فردا اومد خانه ایرانی و گفت: میشه بهم درس بدی خاله بعدش بریم بازی؟
===
دلنوشته های یک معلم داوطلب
===
خانه ایرانی (علم) خاکسفید تهران یکی از خانه های ایرانی جمعیت امام علی است که به ارائه خدمات امدادی آموزشی - فرهنگی به کودکان کار و محروم از تحصیل این منطقه از تهران می پردازد.
===
برای همکاری با ما به سایت مان سر بزنید:
www.sosapoverty.org
برای اطلاع از فعالیت های ما به فیسبوک مان بپیوندید:
جمعیت دانشجویی امام علی- علیه السلام
برای تماس با ما با روابط عمومی 23051110 -021 (روزهای غیرتعطیل 10 الی 17) در ارتباط باشید.
.
.
.