رویاهای بزرگی داریم. می خواهیم بهترین تیم والیبال دختران دنیا باشیم. می خواهیم صدای بی صدای فرشته هامون رو به گوش همه کسانی که نادیده می گیرنشون برسونیم.


برنامه میریزیم. جلسه میگذاریم. هماهنگی می کنیم. مثل یه تیم عالی. تو سرمای زمستان و گرمای تابستان دست در دست هم از خانه ایرانی دروزاه غار راهی سالن خرابه ای آن سو تر می شویم. هرچه هست می سازیم. چون این تیم، تیم فرشتگان خانه عشق دروازه غاره.
می گن که عشق رو خدا تو دل هرکسی قرار نمیده و راست می گن.
از چشیدن مزه عشق ناامید بودم. عشق برایم جز واژه ای بی مفهوم چیزی نبود تا روزی که رسیدم به دروزاه بهشت. خیابان خیام کوچه ای تنگ، ته یک بن بست چهارم، دروازه بهشت من، خانه ایرانی دروازه غار، با فرشته های بی نظیرش، نازی، فریبا، دنیا، کبری، پریسا، آمنه و . . . دختران کوچک خواب ندیده و از بی رحمی ترسیده.
و حالا من ویزای ورود به بهشت خانه عشق دروازه غار را گرفته و مفتخرم که مهمان فرشته های خانه عشق باشم.
فرشتگان من، منو مربی والیبال خودشون میدونن و من اونها رو مربی زندگیم. گاهی می ترسم که بیشتر از اینکه حضور من برای اونها مفید بوده حضور اونها به من درس داده.
فرشتگانی که به من احساس بی نظیر مادر بودن رو میدن، احساس بی نظیر وجود داشتن، احساس آسمانی دوست داشته شدن.
و احساس تعلقی که هر روز بیشتر می شه و ترس من که اگر یک روز دیگه نتونم نبینمشون چه کنم؟
تعلقی که حتی تصور آینده بدون آنها رو برام دردآور می کنه
چطور این سفره پر برکت عشق رو از دست بدم؟ وقتی خدا به من مزه عشق رو چشونده.
وقتی نازی با هیکل نحیف و لاغر با تمام وجود محکم بغلم می کنه از شادی فریاد میزنه کی می تونه به اندازه من عشق رو حس کنه؟ وقتی در شاد کردن و خندیدنشون سهیم می شم که می تونه به اندازه من مزه بودن رو درک کنه.
و من خوشبختم وقتی با فرشته ها ی کوچک خانه عشق دروازه غار هستم. حتی وقتی از شیطنت هاشون سرسام می گیرم. حتی وقتی خیلی خیلی خسته ام.
رویاهای بزرگی داریم. می خواهیم بهترین باشیم. تمرین می کنیم و کم نمیاریم. خوشحالیم از بودن با هم و لذت می بریم. برای بهتر شدن و بهترین بودن برنامه میریزیم. پس به دنبال تمرینات پیشرفته ترمی گردیم. تصمیم میگیریم که مربی حرفه ای داشته باشیم. آگهی می دیم. دوستانی داوطلب می شن و از بین آنها دوستی افتخار می ده تا تمرینات حرفه ای رو شروع کنه. 
ذوق می کنیم. مثل مادری که معلمی در خور برای پرورش استعداد فرزند بی نظیرش پیدا کرده. و اما معلم بعد از یک جلسه پس می زند!!
مثل مادری که برنامه های بزرگش برای شکوفایی فرزند دلبندش به هم ریخته به هم میریزیم و علت رو جویا می شیم. مربی حرفه ای عزیز اظهار می کنه که همان یک جلسه هم برایش خیلی سخت گذشته. او ادامه میده:
"داغون شدم، تو این کلاس ها انتظار تیم درست کردن نداشته باشید. هویت دادن به این بچه ها به چه قیمتی؟ به قیمتی که خودمون خالی شیم؟؟ کلی انرژی برای این بچه ها بگذاریم و کلی تخلیه شیم؟؟ پس خودمون چی؟ آیندمون چی؟ خانوادمون چی؟؟؟

بدنم گُر می گیره. صدای فرشته ی قشنگم مائده توی سرم می پیچه:
خانوم ما هم مثل بچه های خودتیم، نـــــه؟؟؟ نگاه پر مهرش جلوی چشمام ظاهر میشه.
فریاد های شادی شکیلا یادم می آید وقتی بالاخره سرویس زدن را یاد گرفته. 
سرم آماس می کنه: صدای دنیا توی گوشم می پیچه: خانــــــوم تو رو خدا هفته بعد بیا دیگه. تو نیای خوش نمی گذره. 
چشمان زیبای پریسا جلوی چشمم میاد وقتی بعد از اینکه ساعد میزنه زل میزنه تو چشمام که با نگاهم تاییدش کنم.
یادم می افته که چطور طاقت یک لحظه ناراحت دیدنم رو ندارند. کافیه کمی تو خودم برم که تک تک پاپیچم بشن: خانوم چی شده؟؟؟ ناراحتی چرا؟؟ خانــــوم تو رو خدا چی شده؟؟ پس چرا نمی خندی؟؟ و من ذوق می کنم که چقدر منو در قلب خودشون پذیرفته اند.
یاد تمام مهربونی هاشون. شور و عشقشون.
و یاد همه امیدهام. یاد روزهای سرد و گرمی که تمرین کردیم. یاد ذوق و شوق بچه ها.
چطور به این بچه ها امیدی نیست؟ چطور کسی می تونه متصور می شه که بودن با این بچه ها انرژی تخیله می کنه؟ مگر نه اینکه بعد از هر کلاس پر از حضور و حال و انرژی می شم؟
خودم رو آروم می کنم و همچون مادری که به توانمندی فرزند دلبندش ایمان داره تنها به گفتن این جمله در جواب به مربی محترم بسنده می کنم:
"دوست عزیز ممنون از جلسه ای که تشریف آورید. این کار با روحیات شما سازگار نیست. موفق باشید."
. . . اما همچنان به خودم می پیچم. آری من به فرشتگان مهربانم تعصب دارم. من به کبری و زینب و آمنه تعصب دارم. من برنمی تابم که کسی از فرشتگان من ناامید باشه. فرشتگان من که خود معنای امید هستند.
کمی به این دنیای بدسگال بد و بیراه می گم. چه بسیار کسانی که به وقتش داد حمایت از کودک محروم سردادند. چه کسانی که در کامنت ها و لایک باران کردن ها مدعی حمایت از حقوق کودکان محروم و رنج کشیده شدند اما به گاه عمل . . . 
یاد حرفهای محیا مسئول خانه ایرانی دروازه غار در جلسات هماهنگی مربیان می افتم:
- خیلی ها اومدند و نموندند. خیلی ها به قصد تغییر دادن این بچه ها اومدند و نتوستند. خیلی ها اومدن تا خودشون رو به جامعه نشون بدهند اما هیچکدوم دوم نیاوردند. یعنی بچه ها پس زدن اینها رو. این بچه ها معلم و مربی نمی خوان. اینها عشق می خوان. کسی که دوستشون داشته باشه و دوستش داشته باشن. کسی اینجا دوام میاره که عاشق بچه ها باشه.
یادآوری حرف های محیا آرومم می کنه و خداروشکر می کنم. خدایا شکرت که فرشته های روی زمین تو منو پس نزدند. خدایا خودت می دونی بی راه نیست اگه بگم که خانه عشق دروازه غار خانه حضور فرشتگان توست و می دونم که هرجا که عشق هست تو حضور داری. 
پس خداوندا سپاس که منو به خانه خودت راه دادی.
خدای مهربانم آینده دختران کوچک اما بزرگ و بی نظیرم رو به تو میسپارم. 
به امید خودت فقط...
============
دلنوشته مربی داوطلب خانه ایرانی دروازه غار تهران