وقتی پسربچه شش ساله با خواهر کوچکترش را میبینی که در پارک آواره هستند و پدرشان آنها را رها کرده و مادرشان گرفتار اعتیاد و فساد شده یا وقتی مادری از شوهرش میگه که همسر قبلی اش را زمانی که تقاضا طلاق کرده در دادگاه در جلوی چشمان قاضی با چاقو به زنش حمله میکنه و چشمانش را کور میکند و خودش هم تمام دندان های جلویش ریخته بود و وقتی ازش پرسیدیم گفت شوهرش با مشت زده و تمام دندانش را ریخته و میگفت زن فاحشه به خانه میاورد و باید از او پذیرایی کند و هرچه از صبح تا شب کار میکند شوهرش به زور ازش میگیرد ، یا پسربچه ایی که از 9سالگی خرج پدر و مادر معتادش و خواهر و برادر کوچکش را میداده ،یا مادری که از فقر و گرسنگی خود را می خواست بسوزاند که همسایه ها نگذاشته بودند و خودم موهای سوخته اش را دیدم،یا مادر 23 ساله ای که قیافه اش مثل یک پیرزن 70 ساله هست که دختر 7 ساله نازش را به زور یا با مواد خواب میکند و میرود گدایی میکند و اجازه نمیدهد دخترش از خانه بیرون بیاید و این طفل معصوم از صبح تا شب شاهد مواد کشیدن مادرش با دوستانش هست یا... ،این ها که گفتم فقط مشاهدات من است که مدت کمی است در این محله مشغول فعالیتم. وقتی این چیزها رو میبینی به پوچی میرسی و به این میرسی که واقعاً دلیل زنده بودن ماچیست؟ اصلاً برای چی به این دنیا آمدیم؟ آمدیم که کودکی کنیم سپس درس بخوانیم فارق التحصیل شویم بعد کار خوب، همسر خوب، زندگی خوب و مرفه و بعد مرگ خوب. آیا زندگی فقط همین است؟ در اینجاست که از خود رها میشوی و از این قفسی که برای خود ساختیم رها میشوی و مسائل مهم دنیوی و مادی به معنی واقعی کلمه برایت حقیر و هیچ میشود.

وقتی میبینی آن پسر بچه با خواهر کوچکش را یک نفر از نیاوران می آید و سرپرستی اش را قبول میکند و الان با بهترین امکانات دارن زندگی میکنن یا آن دختر بچه نازنین که مادرش به زور به گدایی میبردش و نمیگذاشت بچه اش بیاید پیش ما ولی الان مرتب میاید پیش ما و هرروز بهتر میشود ،یا آن پسربچه که از 9سالگی خرج پدر و مادر معتادش رو میداد الان هردو ترک کردن و پدرش دنبال کار است و این پسر برام تعریف میکرد که وقتی پدر و مادرش معتاد بودن هرشب که می آمد خانه جیبش را خالی میکردن و صبح با جیب خالی میزد بیرون و وقتی می اومد خونه دوباره همون داستان تکرار میشد و میگفت الان خودم هرروز صبح 6 یا 7 تومان میزارم بالای سر بابام و میام بیرون و یا... ،حالا وقتی که این ها رو میبینی در واقع خدا رو میبینی که خودش آمده به کمک این ها و از پوچی به خدا میرسی یا بهتر بگم  مسائل دنیایی و مادی برایت پوچ و بی معنی میشود و خدا رو با تمام وجود لمس میکنی و صدایش رو میشنوی و میبینیش. من به حج مشرف نشدم ولی فکر نکنم کسی به آنجا برود و به این مقام برسد.

طواف ما هفت روزی است که به این خانه نور ،خانه علم یا همان خانه خدا میاییم است. سنگ زدن به شیطان ما، مبارزه واقعی با ظلم و ستم و سنگ زدن به اعتیاد و فحشا و فقر ،سنگ زدن به فرمانروای تاریکی به نام مواد مخدره. هروله زدن ما به یاد هروله های مادرانه هاجر برای سیرآب کردن پسر بچه اش ،هروله زدن و رفت و آمدهایی که میکنیم بین خانه های بچه ها و خانه علم برای آوردن بچه ها به خانه علم و سیرآب کردنشان از عشق و محبت و مهر و نور خدایی که در خانه خداست. قربانی کردن ما ،قربانی کردن خودخواهی ها، غرورمان و دنیاپرستیمان هست که هر روز صبح قربانیش میکنیم. سر تراشیدن ما و صاف و براق کردن سرمان ،تراشیدن کینه و حسرت و حسد و ناامیدی و تاریکی وجودمان هست و صاف و براق کردن وجودمان و دلمان از هرگونه آلودگی دنیایی هست. چشمه زمزم ما که هر روز از آن مینوشیم عشق و محبت به این معصومان مظلوم هست که هیچوقت تمام نمیشود و کم هم نمیشود و بسیار هم گواراست. رفتن به غار حرا برای دیدن محل وحی و عبادت پیامبر ما ،رفتن به محل زندگی این بچه ها هست که با تمام وجود نازنینشان خدا را صدا میزنند و منتظر وحی خداوند هستند و مطمئناً خداوند به تک تک آنها وحی نازل میکند. ما هرهفته ،هرروز و هرساعت در حال حج هستیم و در کنار خدا هستیم و او هم در کنار ما هست و در خانه خدا هستیم و مشغول کارهایی هستیم که خود او به ما گفته... 

قرآن خواندن ما عشق و محبت دادن به بچه ها و سواد یاد دادن به آنها است. جهاد ما مبارزه با ظالمانی هست که زورشان فقط به کودکان بی گناه میرسد و مبارزه با فقر و اعتیاد و فحشا هست . خمس و زکات ما وقف حداقل یک پنجم خودمان برای این بچه ها هست . روزه ما جلوگیری کردن از هرگونه آلودگی نفسانی و دنیایی به وجودمان هست و...

چه خوب بود اگه دین را به صورت واقعی اجرا میکردیم نه فقط به صورت سمبلیک و نمادین!!!

خدای واقعی را در عمل واقعی میتوان یافت نه اعمال نمادین.

---

دلنوشته ی مسعود از اعضای خانه علم دروازه غار