هیاهویی در شهر برپاست هم سن و سالانت شادند چرا که بوی عید
و لباس نو می آید...
ولی کودکم تو در چه حالی؟! در گنجه ای خاک خورده را باز میکنی و لباس قرمز خوش رنگی را که شاید برای تو دیگر زیباترین رنگ دنیا نباشد بیرون می آوری. بر اندام نحیفت می پوشانی و صورتت را سیاه میکنی . باز هم تو حاجی فیروز شهرم شدی...
در میان هیا هوی کودکان همسالت گم میشوی و با لبخند که شاید
تلخ ترین لبخند باشد , شعر میخوانی و این داستان هر سال ادامه خواهد داشت...
کاش در میان هیاهوی این روزهای شهرم کسی هم از تو یاد کند و دستی مهربان سیاهی های روزگار را از صورتت پاک کند!!