امروز نیما 3 تا تیله با خودش آورده بود.بهش گفتم من خیلی تیله دوست دارم و با هم یه کم تیله بازی کردیم. بعدش با بچه ها یه کاردستی جالب درست کردیم که بچه ها خیلی دوست داشتن.

نیما که از کاردستیش خیلی خوشحال بود 3 تا تیلشو یادگاری به من داد. من اولش نخواستم قبول کنم ولی نیما تیله هارو گذاشت تو جیبم.

بعد یکی از تیله ها رو گرفت و به خاله محیا داد...

نیما به اندازه خوشحالیش خواست خوشحالمون کنه...

اون 3 تا تیله برای نیما خیلی عزیز بود... نیما به راحتی گذشت...ما از چی میگذریم...؟؟؟


زهرا مربی مهد کودک خانه علم