توی یه جشنواره غرفه گرفته بودیم.
قرار بود چند ساعتی، تو همون غرفه بچه هایی که تو کلاس چاپ روی کیسه ها هستند بیان
و کار چاپ روی کیسه ها رو انجام بدهند.
مشغول شده بودند که یکی از بازدید کننده های جشنواره اومد
و از بچه ها خواست که بهش چاپ زدن رو یاد بدهند.

مائده سریع از روی صندلی بلند شد و جاش رو به خانوم داوطلب داد
و مثل مربی های خودش، شروع کرد به یاد دادن کار چاپ به اون خانوم

همه ی بچه ها ذوق کرده بودند و خوشحال بودند
که نه تنها هنرشون رو دیگران دوست داشتند که حتی می خواستند ازشون یاد بگیرند

بعد از پایان جشنواره، وقتی داشتیم بر می گشتیم...


مائده اومد کنارم و بهم گفت:
خانوم سمیه چه خوبه که خونه علم هست که ما توش کارای هنری یاد می گیریم
من خیلی بدم میاد از فال فروختن.
و بعد در حالیکه چشماش از خوشحالی برق می زد خندید و ادامه داد:
خیلی کار بلد شدیمااااا.... خیلی خوووبه... خیــــــــلی
.
.
.
خاطره ای از سمیه، عضو داوطلب تیم کارآفرینی
...
خانه علم دروازه غار
خانه ای برای حمایت از کودکان کار و محروم از تحصیل